۱۳۹۷ آذر ۲۸, چهارشنبه

پیشنهاد: دَرسی مُقَدَّماتی در فلسفۀ اخلاق

از هشتمِ دی‎ماه شُروع می‎شود. اگر علاقهمندید با ”فلسفۀ اخلاق“ بِنَحوِ جِدّی آشنا بشوید، و میخواهید از مُقَدَّمات شُروع کُنید و همیشه به دُنبالِ مُعَلّمی دانِشمند، سُخَن‎شناس و سُخَنسَنج، جِدّی، و خوشکَلام بودهاید، این فُرصت را از خودتان دِریغ نکنید: کلاسِ آقایِ کاوه لاجوردی در تهران با عِنوانِ درسی مُقَدَّماتی در فلسفه‎یِ اخلاق*. من اگر بودم، حَتّیٰ اگر در کَرَج، شَهرِ رِیْ، و قَزوین هم زندگی می‎کردم این کلاس را مغتنم می‎دانستم و از کلاس و معلّم استفاده می‎بردم
فرصتِ زیادی نیست برایِ ثبتِ نام و از اینجا می‎توانید ثبتِ نام کُنید(در إعلامیه آمده است شروعِ کلاس از نیمۀ دُوُمِ آذرماه ولی کلاس همان هشتمِ دی‎ماه شُروع می‎شود و هنوز فرصتِ ثبتِ نام هست).
تا جائی که إطّلاع دارم، آن روزها که آقایِ لاجوردی شُغلی رَسمی داشتند و در دانشگاه نیز گهگاهی درس می‎دادند، از جِدّی‎ترین فلسفه‎ورزانِ دانشگاهیِ ایرانی بودند. الان هم که شاید سالی یک‎بار در مؤسّسه‎ای خُصوصی دَرسی بدهند، به نَظَرِ من‎بنده، یکی از بهترین مُعَلّمهایِ فلسفه هستند. من‎بنده گُمان می‎کنم این کلاسها در زمستانِ تهران خیلی هَیَجان‎انگیزند!
________
*در متنِ نوشتۀ این وبلاگ، در نوشتنِ "دَرسی مُقَدَّماتی دَر فلسفه‎ی اخلاق" رسم‎الخطّ آقای لاجوردی را رعایت کرده‎ام. 
اگر مایل بودید می‎توانید از اینجا می‎توانید عِنوان و برنامۀ بَرخی از دَرسهائی که تا بحال داده‎اند را ببینید. 

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

گُواهی و ترجَمۀ خوب

در جائی از فَضایِ مَجازیِ فارسی از برایِ مُعرِّفیِ کتابی تازه ترجَمه شُده‎ای، شخصِ مَعروفی در آنجا، چیزی نوشته است که بر این مُلاحظات إِشتمال دارد: ”ابراز خوشحالی از اینکه کتاب چاپ شُده است، و اینکه مترجم را از نزدیک می‎شناسند و می‎دانند چقدر مسؤولانه و با وسواس کارش را درست انجام می‎دهد“.
کتاب می‎تَوانَد خوب باشد یا نباشد، من‎بنده کتاب را نَخوانده‎ام و اِطّلاعی نیز از آن ندارم و به هر ترتیب رویِ سُخَنم نیز در اینجا، دربارۀ خودِ کتاب نیست.

ظاهرًا نویسندۀ آن ”یادداشت“ در مَجازِستان، غیر از مَجازِستان، در جاهایِ دیگری نیز آدمِ شناخته شُده‎ و مَعروفی است. در رشته‎ای که دَرس خوانده مِدالِ خوش‎رنگی گرفته است، و در دانشگاهِ نامداری در ایران دَرس خوانده و چُنان که شُنوده‎ام، بِقولِ برخی از دوستان و أَطْرافیان‎اش، از تیزهوشانِ آن رشته بوده است. تا آنجا که راقمِ این سَواد آگاهی دارد، سُخَنِ ایشانْ از جانبِ بسیاری از مُخاطبانشان به سَمْعِ قَبول شَنیده می‎شود و مَحَلِّ اِعتماد و وُثوق است. مُستَبْعِد و بَلْ غَریب نیست که مُعَرِّفیِ ایشان از فُلان کتابِ مُتَرجَم و سُخَن گفتن از مسؤولانه و با وَسواس انجام دادنِ کارِ مترجِمِ همان فُلان کِتاب برایِ بَرخی از مُخاطَبینِ ایشان أَهَمّیَّتی داشته باشد. مُخاطبین نیز اِعتمادی در سُخَنِ ایشان می‎بینند و اَنگیزه‎ای می‎یابند تا آن کتابِ خاصّ را از بازار کَسادِ کتاب اِبتیاع کُنند.
امّا تا این أَبْجَدخوان نیز اَندَکَکی در برخی بَدیهیّات مُناقِشه کرده باشد: نویسندۀ مُحتَرَمِ آن نوشتۀ کوتاهِ مَجازی به ما نگفته است آیا صَفَحاتی از ترجَمه را با مَتنِ أَصلی مُقابِله کَرده است و مُطابقه داده است، یا نه؟ ترجَمه معنیِ مُحَصّلی دارد، از زبانِ الف به زبانِ ب چیزی را انتقال می‎دهیم؛ و اگر چُنین نیست ترجَمه از زبانی دیگرْ چه مَعنی و مَفهومی می‎تَوانَد داشته باشد؟ نویسندۀ مُحتَرَمِ آن یادداشتِ کوتاه، به ما نگفته است که آیا مَنْظورشان این بوده که فارسیِ مَتْنِ مُتَرجَم(أَعِنّی: ترجَمه شُده) خوب بوده است یا نه؟ یعنی مُشکلِ نحوی و ... نداشته است؟ اگر مَتنِ مُتَرجَم صِرفًا فارسیِ سالِم و اُستواری داشته است، دیگر نِمی‎تَوان از خوب بودنِ ترجَمه صُحبت کرد— ظاهرًا آنچه دَر مدّنَظَرِ نویسندۀ مُحتَرَم بوده است نیز همین نُکته بوده است—، می‎تَوان از سَلامتِ زبانِ فارسیِ مَتْنْ حرف زد، و تَصَوُّر می‎کُنَم لازم نیست ما دانِشِ زیادی داشته باشیم و یا مِدالی خوش‎رنگ در یکی از مَعارفِ بَشَری بُرده باشیم، و یا در دانشگاهی خوش‎نام و مُعتَبَر دَرس خوانده باشیم و ... تا تفاوتِ معنیِ: الف) فارسیِ سالم، و، ب) ترجَمۀ سالم را تَشخیص بدهیم! گیرم یکی لازمۀ دیگری هم باشد. مُعَرِّفِ مُحتَرَم نگفته است این آشنائیِ از نزدیک با مُتَرجِمِ مُحتَرَمِ کتاب نیز چه قُوَّتی به سُخَنِ ایشان می‎دِهَد؟ آیا آشنائیِ شخصی داشتن در اینجا به این معنی است که مُتَرجِم در تَرجَمه دَقیق‎اَلْنَظَر است و اَمین؟ راقِمِ این سَوادْ نیز از مسألۀ گُواهی و اِعتماد به سُخَنِ دیگران تحتِ شرائِطی خاصّ چیزکی می‎دانَد؛ امّا برایِ من‎بنده نه تنها غَریب، بلکه حَیْرَت‎آورکه چطورِ سُخَنِ
کَسی که در فَنِّ بخصوصی از خود هُنَری نشان نداده است، از طَرَفِ برخی سُخَن‎اش
مَحَلِّ اِعتماد و وُثوق واقع شَوَد؟
حتّیٰ اَگَر مُتَرجِمی به ترجَمه‎های امین و دقیق و فارسیِ سالم نوشتن‎اش معروف بوده باشد، وقتی که اَثَرِ تازه‎اش را ندیده و مُقابله و مُطابقه نکرده‎ایم و بَرنَرَسیده‎ایم، سُخَن‎گفتن از اینکه ترجَمۀ جدید خوب است و ... غَریب است. طبقِ تعریف نیز أَوَّلین‎بار، أَوَّلین‎بار است، اَگَر نه أَوَّلین‎بار، دُوُمین‎بار می‎بود!!!

_______

و نیز می‎توان به "این" یادداشتِ کوتاهِ مُفید رُجوع کرد.

۱۳۹۷ آبان ۲۵, جمعه

گُلْگَشت

وقتی غَمگین می‎شَوَم، اگر که غَم و اَندوه و گَهگاهی اِستیصالِ ناشی از آن بُگذارد، می‎رَوَم دَر پیچ و خَمِ کتابخانه قَدَم می‎زَنَم. کتابها را می‎بینم، تَصَفُّح می‎کنم، و خطوطِ سیاه و خُطوطِ سفیدِ میانِ این خُطوطِ سیاه را نگاه می‎کُنَم. اَمّا نِمی‎خوانم. بر جِلْدِ سختِ بَرخی، و یا نَرمِ برخی دیگر به آرامی اَنگُشت می‎سایم. یادم هست کُدام کتاب را بارها خوانده‎ام یا مُکَرَر به آن رُجوع کرده‎ام. دِلْ گرفته است و مُحتاجِ بَهانه. کتابی هست و می‎بینم‎اَش و بُغضم می‎گیرد، کتابی هست که گریه‎اَم می‎اَندازد گاهی، و گاهی کتابهائی هستند که لَبْخَندی بَر لَبَم می‎نِشانَنَد. کتابهائی بوده‎اند و هستند که از شدَّتِ لَذَّت نَسیمی خُنَک شُده‎اند و زیرِ پوستم رفته‎اند و در کالبَدَم کوچه‎های خُشکیده را نوازش کرده‎اند. باغهائی در من رویانده‎اند و یا باغچه‎ای و یا گُلی کوچک و یا گیاهی. کتابها نه تنها بَخشی از خاطراتِ من هستند، بلکه مانندِ هر خاطرۀ دیگری، بَخشی از وُجودِ مناند. یکبار کتابی می‎خواندم و پیچَکی در گلویم روئید و زیتون در چشمانم جوانه زد.
کتابخانهۀ کوچک، شهرِ من است. آن سرزمینِ فرهنگیِ که می‎شناسم‎اش و ناشناخته بسیار دارد. بخشهائی از کوچه‎ و پَس‎کوچه‎های شَهر را قَدَم زده‎ام. دیوارها و صفحاتی که خوانده‎ام به تمام، یا آنها که به ضَرورتی فَقَط بَخشهائی‎شان. شهروندانِ دیگر به زبانهای مختلف و به الحانِ گونه‎گون حرف می‎زنند و من از بغداد تا دَمِشق و بیروت و قُدس، از بَلْخ و بُخارا، تا چین و ماچین، از پاریسِ قرنِ هجدهم، تا ایتالیایِ قرنِ شانزدهم و هفدهم، از ادینبورا تا لندن از پراگ تا استانبول همه را پیاده می‎رَوَم و صداهایِ زیادی می‎شنوم، و لهجه‎های بسیاری نوازشم می‎کنند. کتابهائ هستند که هرگز نخوانده‎ام و در زوایا و خبایایِ کتابخانه کِز کرده‎اند هر کُدام به گوشه‎ای. یک بار من هم آمدم و نشستم و به آنها که نخوانده‎ام نامه نوشتم. تأثیری نداشت. غَمِشان مانْد، غَمگین ماندَند. هروقت هم که غمگینم و می‎رَوَم سَرَکی می‎زَنَم، در هر گوشه‎ای که باشند، کَمی می‎رَوَند عَقَب، بُغض می‎کُنند و گاهی زیرچشمی نِگاهم می‎کنند. نِمی‎رَوَم که کتاب بِخوانم، می‎رَوَم در کتابها گُم شوم، تا لَختی در کتابخانه راهها را فراموش کُنَم، در پیچ و خَمها فراموش کُنَم گرههائی که در کار و کاری که در گِرِه اُفتاده‎ و یا هر رَنج و مِحنت و غمِ دیگری. گُم شُدَن در آنجا اِلتیام است، گیرم مُوَقَّت اگر که اَصلًا اِلتیامی بتوان یافت که اَبَدی باشد و ماندِگار. هم غَمها را تَحَمّل می‎تَوانم کَرد آنجا، و هم مَصائب را هم تاب بیاورم. صِدایِ قدیمیِ دوستی عزیز از اِنتهایِ غُرفۀ تاریخ، از دورترین نُقطۀ حافظه می‎آید که بالاخره:  یه چیزی میشه. و بالاخره چیزی می‎شود. کتابها را گاهی وَرَق می‎زَنَم بی‎آنکه چیزی بِخوانم. دِلَم برایِ این سَطرها تَنگ شُده بود، این سفیدیِ میانِ خطوط بَرقی در چَشمم می‎شَوَد. گاهی مُفَصَّلْتر تَصَفُّح می‎کُنَم و گاهی شاید چند خطّ بِخوانم. نِمی‎روم تا غمْ را درمانی و اندوه را مرهمی شَوَند، یا زخمهایِ ناسور را التیام دِهَند کنند، و یا چند صفحه‎ای چیزَکی بِخوانم. نه نِمی‎توانم بِخوانم. کتابها گاهی بویِ چیزهایِ غریبی می‎دهند: دَریا، دَشت، شَبْدر، شَبنم، پاییز، نسیمِ بهار، میوه‎ای تابستانی، آفتابِ تیزِ تیر یا مُلایمِ آبان، شرجیِ مُرداد و شهریور، موسیقی‎ای قدیمی، نگاهِ دوستی عزیز، روزی که گفت این صدایِ خسته را می‎شنوی از ال.کوئِن است، لطافتِ چشمانِ مادرم که مثلِ الماسی می‎درخشند، صدایِ گرمِ چشمۀ آبی که دَر عَهدِ خُردگی در نَخلستان پاهایِ کوچک را در آن رَها می‎کَردَم، صدایِ بادِ مُلایم در پیشهایِ نَخل و بیشه‎هایِ دور و نزدیک، صداهایِ دیگری هم هست و بو و عطر و ...یِ دیگر. از ظُلمات تا آن باریکۀ صُبحی که اَبرهای سُرخ آمده بودند تا طوفان بیاید و نوری در آن باریکه می‎درخشید. رسول هم تازه برگشته بود. کتابها نام دارند، می‎توانی به نام خطابشان کنی، و او هم می‎خواهد به نامِ کوچک بخوانی‎اش:
اِنگار یونُسی باشی در دَهانِ ماهی، یا پدر ژپتو در آن تاریکی پُشتِ میزِ کارَش، غَرقابه دَر دَریا. نِمی‎دانم کُجایم ولی کتابها را می‎شناسم. صدایم می‎زنند، می‎شنوم، خودم را به نشنیدن می‎زنم، گُم می‎شوم، پیدا می‎شوم. پیدایشان که می‎کنم دِلَم نِمی‎آیَد رَهایشان کُنَم. گاهی تَرمیم، گاهی مُدارا، گاهی کَمی نَوازش. شبها سخت می‎گُذَرَند، روزها سخت. مثلِ دو سنگِ بُزُرگِ آسیاب، و تو در میانشان. مَجالی باشد، می‎رَوَم کتابخانۀ قَدیمی. مَتنی قَدیمی، و یادِ روزهائی که گُذشت. کتابها بو دارند، شخصیّت دارند. باز که می‎کُنی، بویِ آشنائی به مَشام می‎زَنَد. مثلِ عطرِ چایْ در مشام مارسلِ جوان. پَرت می‎شَوَم به سالهایِ دور، جُمعه‎ها و خَرید با مادر، رفتن به کتابفروشی در کوچۀ قدیمی و کتابی که سهمِ آن روز همراهی با مادرجان بود. برمی‎گردم روباهی در چَمَنزار با آب رنگ، شبهایِ ستاره، پُشتِ بامِ خلوت، خَیالهائی که رنگارنگ‎اند و گونه‎گون، حرف می‎زنند و حرف می‎زنم. سیاوش را یادم است در اوّلین بار. از آتش زنده بیرون آمد. کتابها اِلیتام می‎دهند یا نه؟ نِمی‎دانَم. کتاب دقیقًا چه کاری انجام می‎دهد؟ نِمی‎دانم.
به کتابخانه می‎رَوَم. با شاعران، منطق‎دانان، ریاضی‎دانان، فیلسوفان و ...  صحبت می‎کنم، حرفهائی می‎زنیم و گاهی گلاویز می‎شویم، مثلِ شعرِ درختِ کهن. و یکی، دیگری را از خانه بیرون می‎اندازد. من هم می‎روم و تا صُبح با هم در کوچه پس کوچه‎هایِ قَدیمی قَدَم می‎زَنیم، حَرف می‎زنیم و خاطره می‎گوییم و ... و ... . برمی‎گردیم، حرفهائی زده‎ایم و راهی رفته‎ایم. هر کسی بر می‎گردد سر جایش. آن یکی به قفسه‎اش من هم به همانجا که همیشه، پُشتِ میزِ قَدیمی وریِ صندلیِ مهربان. نامه‎ام را برایت هنوز ننوشته‎ام. عذرم را بپذیر. ولی گُل گفتیم و گُل شنیدیم.

______

گُلگَشت.

هر شب کتابخانۀ من باز است
و شاعران و منطق‎دانان
با یکدیگر در آنجا بحث می‎کنند
وقتی که کار بالا می‎گیرد
با خشم
دست یکی از آنان را می‎گیرم
و از کتابخانه به بیرون پرتابش می‎کنم
آن‎گاه
      تا سپیده‎دَمان با هم
در کوچه‎های شهر قدم می‎زنیم
گل می‎گوییم
و گل می‎شنویم.

زمستان 70، ضیاء موحّد.

۱۳۹۷ آبان ۱۶, چهارشنبه

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

دِموکراسیِ جوانِ ما، و مُتَعَلَّقات‎اش!!!


دَلائِل قَویّ بایَد و مَعنَویّ
نَه رَگهایِ گَرْدَن به حُجَّت قَویّ
"سَعدی"


این روزها گهگاهی در فَضایِ مَجازی حَرفهائی دربارۀ اِنتِخاباتِ سال 1388 و حوادثِ بعد از آن می‎بینم. اینکه بَحثِ این روزها از کُجا و به چه عِلَلی شُروع شُده است، به نَظَرِ من‎بنده مُهمّ نیست، خودِ مَسأله برایِ این بنده دَر خورِ دِرَنگ است.
گُزارشِ(یا آنچه که من تا امروز دیده‎ام): مَسأله چیست؟ عِدّه‎ای گفته‎اند که هَرآنچه تَوَسُّطِ بَعضی کَسان در آنچه به حَوادثِ اِنتِخاباتِ سالِ   1388 مشهور شُده است، رُخ داده را ”عَفْو“ می‎کُنند یا بتعبیرِ ایشان: می‎بخشند(و حتّیٰ بَرخی گُفته‎اند آنچه رُخ داده و أَحْیانًا ظُلْمی که بر ایشان رفته است را ”فراموش“ می‎کُنند). این کَسان را گروهِ اوّل می‎نام‎ام. خودِ این گروهِ اوّل ظاهرًا دو دسته‎‎اند: یکی، آنهائی که می‎گویند در اِنتِخاباتِ آن سال ”تَقَلُّب“ شُده است، و به نَظَرِشان هر آنچه رُخ داده است از تَقَلُّب تا بازداشتِ غیرقانونی، و شکنجه و ... را عَفْو(و فراموش) می‎کُنند؛ دستۀ دُوُم می‎گویند ”اِشتباه“ کرده‎اند و اصلًا تَقَلُّبی در کار نبوده است، امّا  کارهایِ غیرِ قانونی‎ای رُخ داده است، از جُمله بازداشتِ غیرقانونی و ... و ...(و به هَر تَرتیب این دستۀ دُوُم هم گفته‎اند خطاکارانِ احتمالی را عَفْو(و أَعمالِ ایشان را فراموش) می‎کُنند). از مُشاهده‎هایِ دیگرِ من‎بنده اینکه، کمتر دیده‎ام—چیزی نزدیک به صفر—، این دو دسته، تَصریحًا یا تَلْویحًا بَر ضَرورتِ اِلتِزامِ به ”قانون“ و رَوَندِ ”دادرَسیِ عادلانه“ تأکید کنند. (نباید شگفت‎زده شُد؟!!.) عِدّۀ دیگری—که مایل‎ام اینها را گروهِ دُوُم بِنام‎ام—، به مُخالِفَتِ با گروهِ اوّل بَرخاسته‎اند؛ اینها خودشان عَلَی‎اَلْظاهِر دو دستهاند: یَکی، گُفته‎اند حَوادِثِ مَربوط به اِنتِخاباتِ سالِ 1388 نه عَفْو کردنی است و نه فراموش‎شدنی. دستۀ دُوُمِ این گروهِ دُوُم هم گفته‎اند: کَسانی که می‎گویند عَفْو کُنیم و فراموش، این حرفهایشان(یعنی همان: عَفْو کردن و فراموشی) در واقع ”پروسه“ای است برایِ ”پاک‎کردنِ“ حوداثِ آن سالِ خاصّ و اِنتِخاباتِ بَحث‎اَنگیزش(اِسْتِدْلال نَمی‎آورم، و فَقَط إِشارَتی می‎کُنَم: حَدْس می‎زنم که این دستۀ دُوُم از گروهِ دُوُم بِنَحوی به نَظَریّۀ توطئه یا تَوَهّمِ توطئه دَرغَلْتیده‎اند). در این گروهِ دُوُم کَسانی هم هستند که به گروهِ اوّل گفته‎اند شُما نه از بُزُرگان و فُحولِ سیاسی هستید و نه نَقش و تأثیرِ أَثَرگُذار و مُهمّی در جامعه و سیاستِ کلان دارید، در نَتیجه حقّ ندارید از جانبِ ”ما“(و حَتّیٰ در برخی موارد گفته‎اند: ما و مردم!) عَطا و لِقایِ آن سال و حَوادث‎اش را بِبَخشید. این دو گروه ظاهرًا از مُنتقدینِ جدّیِ جمهوریِ اسلامی هستند.
من‎بنده سوادِ سیاسی و حقوقی ندارم و از آن مُهِم‎تر اِحْتمالًا هوشِ چندانی هم در این أمور ندارم، امّا سَعی می‎کُنَم بِعِنوانِ یک شهروند، به ضدّ دیدگاهِ هر دو گروه(مُنتَقِد) اِسْتِدْلال کُنَم. یَک فَرْضِ بُنیادینِ منبنده این است که، تصّورِ من این نیست که کَسانی که این بَحثها را مَجالِ طَرح داده‎اند، سوءِ نیَّت دارند، و یا بَدْخواهاند و یا از جائی پول می‎گیرند و جیره ‎خوارِ این و آنند، و یا آلوده به غَرَض و مَرَض و ... و ...، هستند. با همین فَرضْ سَعی می‎کُنم بَحث‎اَم را پیش بِبَرَم. و این فَرْضْ را هم دَخیل نمی‎کُنَم که کَسانی از جناحِ سیاسیِ رقیبِ این دو گروه، با همه یا بخشِ أَعْظَمِ حرفهایِ این دو گروهِ بُزُرگ مُخالِفَتِ جِدّی دارَند. چرا از نَظَرِ من‎بنده، در اینجا، مسألۀ أَصلی این نیست که آیا تَقَلُّبی و ظُلْمی رُخ داده است یا نه؟ اگر افرادِ این دو گروه، همه دِموکراسی و نَهادِ قانون را باوَر دارند(و این هم فَرْضِ مُهِمِّ دیگرِ من است که ایشان به چُنین چیزهائی باور دارند)، باید ازشان پُرسید این أَحْکامِ از پیش صادر شُدۀ بِدونِ دادگاه و بِدونِ گُفت‎وگویِ جِدّی در جامِعه چه وَجاهةِ قانونیای دارند؟ وَجهِ وَجیحِ این أَحْکامْ نِسْبَت به أَحْکامِ رَقیب‎(و أَحْکامی که به ضِدّ این أَحْکام صادِر می‎شَوَد) چیست؟ چه تَفاوتیِ بَیْنِ مَواضِعِ ایشان و کَسانی که به مَواضع‎شان نَقد دارند وجود دارد؟(اَگَر که أَصلًا تَفاوُتی هست!).
تَصَوُّر منبنده این است که فَرقی است بینِ ”بدایند و خوشایند“ ما و ”عَدالت“. أَوَّلی أمری است وابسته به سلیقۀ ما و شخصی، و دُوُمی(أَعِنّی: عَدالت) چیزی است جَمعی و وابسته به نَهادِ قانون و حُقوق، که عَلَی‎اَلْظاهر جَنْبه‎هایِ مُتَفاوِتی دارد، و اِحْتمالًا در این مُناقِشَتی نخواهیم داشت که یکی از أَبْعادِ مُهِمّ‎اش این است که به هیچ وَجه ”تَقْلیلپذیر“ به حُکم و سَلیقۀ شَخصی و خوشایند و بدایند هیچکسی نیست. اَگَر اراده‎ای هست که عَدالت مُحَقَّق شَوَد، راهش این نیست که صدایمان را بالا بِبَریم، یا با گروه‎کِشی و یارکِشی و اینکه بگوئیم ما بیشتریم، یا ما زخم‎خورده‎ایم و (که به نَظَرِ من صِرفًا باعثِ برانگیختنِ احساسِ ناخوشایندِ تَرَحُّم می‎تَوانَد شُد)... صِدایِ طَرَفِ مُقابِل را خَفه کنیم یا رَقیب را در موضعِ ضَعف قرار دِهیم.
 چیزِ دیگری که برایِ من در این جَدَلها و بَحثها غَریب است این است که، عِدّه‎ای از مُحَصِّلان و تَحصیل‎کردِگانِ علومِ انسانی نیز مُتأسّفانه به این بَحث و جَدَلْها ورود کرده‎اند و توگوئی چشم‎بسته‎اند و همین حرفها را تَکرار می‎کنند، بدونِ آنکه به پیامدهایِ آن بیاندیشند. مایۀ شگفتیِ بیشتر این است که عِدّه‎ای از همین مُحَصِّلان و تَحصیل‎کردگانِ علومِ انسانی به صِرفِ اینکه علومِ انسانی خوانده‎اند، گُمان می‎کُنند که حَقّ به جانبِ ایشان است—در حالتِ افراطی‎تر کَسانی هستند که گُمان می‎کُنند خودِ تَجَسُّمِ حَقّ و حَقِّ مُتجَسّم هستند—البته أصلِ آزادیِ بیان شاید بگوید هرکس هرچه دِلَش خواست بگوید،امّا داریم دربارۀ چیزِ د یگری بحث می‎کُنیم!
البته که منبنده هم با ظُلمی که به علوم انسانی رفته و می‎رَوَد ناآشنا نیستم، امّا شاید باید به این مُحَصّلان و تَحصیل‎کردگانِ علومِ انسانی که واردِ چُنین جَدَلهائی می‎شَوَند این بصیرت را یادآوری کرد که:
دربارۀ این بَحث و جَدَلها چه می‎تَوان گُفت؟ گُمان می‎کُنم تا وقتی که در دادگاه طَرَفینِ دَعْوا حاضِر نَشَوَند و شَواهد و مَدارکشان را در دِفاع از إِدّعاهایشان نشِان نَدَهَند و دَلائِلشان را ذِکر نَکُنند، و دادگاه حُکمی صادِر نکند، صُدورِ این أَحْکام—که معمولًا برخاسته از هیجانزدگی است! یا به دور از دوراندیشی!—، که به نَظَرِ منبنده شَخصی و گُروهی و حِزبی و جناحی و سلیقه‎ای است، برایِ زندگیِ جمعیِ ما، بِخُصوص دَر دِرازمدّت به شدّت خَطَرناک است. چرا خَطَرخیز و بَل خَطَرناک است؟ چون به نَظَرِ من‎بنده تَمکین نَکَردَن به قانون یعنی: تَن نَدادن به سازوکارهایِ قانونی—گیرم که قانون در ایران ضَعیف باشد—، تَن دادن به سازوکارهائی که از مَجرایِ حُقوقی و سیاسی و دِموکراتیک نمی‎گُذَرَد—گیرم اینها نیز قویّ نباشند و نَحیف باشند—، و اینها تَصویرِ جذّاب و اُمیدوار کُننده‎ای از آینده و زندگیِ اجتماعی و قانون‎مَداری و رُعایتِ حقوقِ شهروندی به من نمی‎دهد! مُلْتَزَم نبودن به قانون، راه را برایِ خشونت باز می‎کند. شاید کسانی در پاسُخ بگویند جامعۀ امروزِ ما خشونت‎زده است! سَلَّمْنا، امّا آیا پُشت کردن و چشم‎بستن بر سازوکارهایِ قانونی و دِموکراتیک، ولو ضَعیف و نَحیف و کم‎جان، راهِ چاره است؟! به فَرْض که این سازوکارها به شِدَّت ضَعیف‎اند و نیم‎جان و کم‎توان، تَصَوُّر نمی‎کنم لَگَدکوب‎کردنِ همین نَهادهایِ ضَعیفِ نیم‎جانِ اجتماعی کاری عاقلانه و دوراندیشانه باشد! من از تن‎دادن به أَحْکامِ سَلیقه‎ای چیزی جُز این نمی‎فهمم که، تیشه به ریشۀ خانه بزنیم تا شاید روزی خانه‎ را از نو بسازیم! نمی‎گویم نیّتِ این کَسان چُنین چیزی است ولی پیامدِ نادیده انگاشتنِ نَهادهایِ اجتماعی و تَمَسُّک و تَوَسُّل جُستن به سَلیقه و مواضعِ صِرفًا شخصی، چیزی جز این نخواهد بود، یا حدّاقل و اِحتمالًا یکی از پیامدهایش چُنین چیزی خواهد بود؛ نوعی قانون و حقوق را به هیچ گرفتن که بی‎شباهت به دادگاهِ صحرائی در فیلمهایِ جنگی نیست!.** و شاید یکی از کارهایِ هر فردِ بالغ و معقولی این باشد که پیامدهایِ حرف و عَمَل‎اش را مُحاسبه و سبک و سنگین کند! وقتی کَسانی پیش از دادگاه حُکم‎شان صادر کرده‎اند، و در مَواردی بعد از صُدورِ حُکمِ دادگاه نیز، دیده‎ایم کَسانی از تَضییعِ حُقوقشان دَم زده‎اند و خود سعی کرده‎اند حِقّشان را آنچُنان که مُستشحَقّ بوده‎اند بگیرند، تَصَوُّرِ اینکه خشونت بیش از آنچه گُمان می‎کُنیم به ما نزدیک است شاید چندان غریب هم نباشد! مَخدوش کَردن و یا تَخریبِ همین سازوکارهایِ قانونیِ، گیرم ضعیفْ، هم إِعتمادِ اجتماعی را کم‎رنگ و کم‎رَمَقتر می‎کُند و هم جامعه را پاره‎پاره(/اَتُمیزه) و هم راه را بر خشونتِ بیشتر بازتر، و هم اینکه خشونت را وَسیعتر و شَدیدتر می‎کُند. چُنان حرفها و رفتاری برایِ دِموکراسیِ کوچک و بسیار جَوانِ ما خطرناک است.
اینکه کَسانی خوش دارند چونان راوی و دانایِ کُلِّ داستان چُنان حرف بزنند که تو گوئی از همۀ زوایا و خبایایِ داستان مُطّلع‎اند، البته شاید بکارِ هیجانِ کَسانی بیاید ولی بَعید می‎دانم عَقل را قانع کند! تَصَوُّرِ من این است که اِلْتِزامِ به قانون، و در چارچوبِ آن بَحث و فحَص کردن و با توجّه و عِنایت به قانون إدّعاء کَردن و عَمَل‎ کردن در عَرصۀ سیاست و حقوق، أَمری ضَروری است. اگر کسی راهِ بدیلِ معقول و کم‎هزینه‎ای سُراغ دارد، بسیار خوشحال خواهم شُد آن راهِ بدیل را بنحوِ مُستَدَل به من‎بنده و أمْثالِ من که شاید در اشتباه باشند، نِشان دِهَد، و ما را از خَطا و جَهل بِرَهانَد.
شاید یادآوریِ این توصیّۀ قدیمی که در 5:8 آمده است مُفید باشد: دُشمنی با گروهی شما را نکشاند به اینکه از عَدالت روی برگردانید.
_________

*می‎توان مُناقشه کرد که اصلًا نَهادهائی که در ایران مُتکفّلِ تَحَقّقِ عَدالت هستند از بیخ و بُن ناکارآمدند. امّا من چُنین فرضی را در بحثِ لحاظ نکرده‎ام. برایِ همین به تأکید نوشته‎ام: گیرم ضعیف...نحیف... و... . امرِ واقع این است که عجالةً ما با همین نَهادهایِ گیرم ضعیف سروکار داریم. و نمی‎فهمم اگر کسی بگوید "ناکارآمد"، چون این تعبیر لازمه‎اش این است که نشان بدهند نَهادهایِ مربوط به عَدالت واقعًا و از جمیعِ جهات ناکارآمدند! و این یعنی اینکه آن نَهاد، از نَهادِ عدالت بودن از بیخ و بُن ساقط شود!  
تا نشان داده باشم که اینطور نیست که نَهادهایِ اجتماعی-سیاسی در کشورِ ما ناکارآمدند، چهار مورد از موفقیّتهایِ مَدَنی-حقوقی-قانونیِ-اجتماعی-سیاسی را در همین سالِ 1397 خورشیدی که از قضا در جنجالِ رَسانه‎ای و حزبی و سیاسی چندان دیده نشد، ذکر می‎کنم: الف) الحاقِ بخشنامهای به قانونِ مبارزه با مواد مخدر، که باعث شد پانزده هزار پروندۀ اعدام بازبینی شود، که قریب به چهارده هزار حکمِ اعدام لغو شد(آقای فرهادِ میثمی در نامه‎ای از زندان گفته بود: جای جشن گرفتن داشت). ب) تصویبِ کنوانسیونِ مقابله با تأمینِ مالیِ تروریسم: CFT، ج) بازگشتِ آقایِ سپنتا نیکنام(عضوِ زرتشتیِ شورایِ شهر یزد) با رأیِ مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ نظام، د) تصویب طرحِ یک فوریتی در مجلس در مخالفت با ازدواجِ دخترانِ زیرِ 13 سال و پسرانِ زیرِ 16 سال.—اینها نشان دهندۀ این نیستند که سازوکارهایِ قانونی و سیاسی، و نَهادِ عَدالت کارکهائی هم می‎کنند؟! گیرم ضعیف!!! و شاید بهتر باشد برایِ درکِ بهترِ موضوع، مُقایسه‎ای کُنیم با لَغوِ اعدام در اروپا، حقّ رأیِ زنان در سوئیس، باغِ وحشِ انسان در اروپا، آپارتاید در اسرائیل(یا: معروف به تنها دموکراسیِ خاورِمیانه!!!) و نیز آفریقایِ جنوبی، مبارزاتِ مدنیِ سیاه‎پوستانِ و زنان در امریکا. شاید اوضاعمان خیلی هم بد نباشد! و ظاهرًا این نَهادها کارهائی نیز می‎کنند!
**وِبلاگ‎نویسی در اینجا از بَدیهیّاتِ حُقوقِ "مُتَّهَم" دفاع کرده است، و در اینجا به سودِ ضرورتِ تَمکینْ به رأیِ دادگاه اِستدلال کرده است. من‎بنده اِسْتِدلالهایِ ایشان را معقول و مُوَجّه می‎یابم.

۱۳۹۷ مرداد ۲۵, پنجشنبه

25:27

فِکْر می‎کَردَم بایَد هنوز در شهرِ فیلسوفِ قرنِ هجدهمیِ عزیز باشد! امّا اینجا دیدم‎اش. غافِلْگیر نه، بلکه حَیْرَت کرده بودم. با زبانی که از حَیْرَت بَند آمده بود سَعْی کَردم بِگویم چِقَدر خوشحال‎ام که می‎بینم‎اش. سالها بود بی‎خَبَر بودم از أَحوال و روزگارش. با همانْ مِهربانیِ همیشگی در آغوش‎ام کَشید. و با صَمیمیّت و گرمی‎ای که خاصّ ایشان بود، از أَحوال و زندگی و ... و ...یِ من پُرسید. چه بسیار شاد شُده بود، و من هم بَسی شاد شُده بودم. 
چندین سالِ قَبل به او و چند نَفَر دیگر ظُلمی کرده بودم . نَمی‎دانِستم چطور و با چه روئی! باید پوزشخواهی کنم،   دِلجوئی کنم، و خطاها را جُبران. می‎دانستم قَویًّا همدلی می‎کند(همچُنان که  در همان ایّام مُتلاطِم)، بی‎جهت حقّ نَمی‎دِهَد، وَلی اَرزِشداوری هم نَمی‎کُنَد، بجایِ اینها هَمْدِلی می‎کند. 
خودم را جمع و جور کردم. و سَعْی کَردَم حَرف بِزَنَم. با تَردید و اَندَکَکی إِضطِراب گفتم: ببخشید بخاطرِ همۀ ظُلمها و ...؛ گفت: آنها که تمام شده‎اند. آدمی است دیگر خَطا می‎کُنَد، ظُلم هم خطائی است مثلِ خیلی خطاهایِ دیگر. هنوز هم خطا می‎کنی، همچُنان که هر کسِ دیگری. من جواب گفتم: امّا خَطا تا خَطا داریم! خَطایِ من بُزُرگ بود، رَنجی که دیگران مُتَحَمِّل شُدَند نیز. أَصلًا زشت بود، وحشتناک بود، هولناک بود و...، جَواب گفت: من مِعیاری نَدارم برایِ کوچکی و بزرگی خطا. وانگَهی کسی چه می‎داند، شاید پیامدها و خیزابهایِ ناشی از خطائی کوچک، در آینده‎ای نه چندان دور، آثارو  نتائج‎اش ویرانگرتر باشد تا خطائی که الان رَنجی و مِحنَتی می‎رَسانَد و اِی‎بسا پیامد و أَمواج‎اش تا یک روز آن‎ طرف‎تر هم نَرَوَد! [تا شَرطیِ خِلافِ واقعی گفته باشم]اگر هیتلر را از دانشکدۀ نَقاشی إِخراج نمی‎کردند، شاید جنگِ دُوُمی هم در کار نَمی‎بود. و گفت: وظیفه‎ات پوزشخواهی بود، و ترمیم. سَعْی‎ات را کَردی، کسانی پذیرفتند و کسانی نه، همین. 

از اینجا به بَعدِ رؤیا را دقیقًا یادَم نیست.

شاید این هم از یکی از عِلَلِ مُخَفَّفه باشد که او هم ساکنِ شهری بود که فیلسوف‎اش به هَمْدِلی توجّه و إِهتمام و عِنایتِ تمام داشت و به آینده همیشه خوشبین بود.
از خواب بلند شُدَم و از شدَّتِ واقعی بودنِ رؤیا بود یا چه، تمامِ بدن‎ام در آن سَرما خیس شُده بود. صبحِ زود بود، ساعتِ پنج و هوایِ بیرون شَرجیِ شَدیدی داشت. نِشَستم و برایش نامه‎ای(أَعِنّی: ئی‎میل) نوشتم. جواب‎اش آمد، با همان مهربانی و لُطفِ قدیمی. و به یادم آمد که: وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا.

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

توضیحِ ضروری دربارۀ یادداشتِ بنده و نوشتۀ اُستاد جَهانبَخش


یادداشتِ من با عِنوانِ: "خانُمِ گُلِستان: «نَقّاشیِ کوبَنده» و «حَلّاجِ» شاهنامه؟!"که صرفًا برای دَعوتِ خوانندگانِ إِحتمالیِ این وِبلاگْ به خواندنِ "یادداشتِ" آقای اُستاد جویا جَهانبَخش نوشته شُده بود، سؤتفاهمی را سَبَب شُد و باعثِ شرمندگیِ بنده. چند دقیقه قَبل در پانوشتِ همان یادداشت توضیحی إضافه کردم، ولی ضَرورت دارد اینجا هم همان توضیح را تَکرار کنم تا دیده شَوَد.
یادداشتِ بَنده با عِنوانِ "خانُمِ گُلِستان: «نَقّاشیِ کوبَنده» و «حَلّاجِ» شاهنامه؟!" چند ساعت بعد از "یادداشتِ" آقای اُستاد جویا جَهانبَخش نوشته شُد. و قَصدِ من از نوشتنِ آن "یادداشت"، فقط و فقط از برایِ دَعوتِ خوانندگانِ إحتمالیِ وِبلاگِ بِدونِ ویرایِش به خواندنِ یادداشتِ آقای اُستاد جویا جَهانبَخش بوده است. ظاهرًا یا نوشتۀ من کژتابی داشته است و عدّه‎ای گُمان کرده‎اند که، این یادداشتِ بنده مَتنی است مُستَقِل و "پیش" از یادداشتِ اُستاد جَهانبَخش نوشته و منتشر شُده است!!! و آقای اُستاد جویا جَهانبَخش از یادداشتِ بنده چیزی أَخذ کرده‎اند!!! و یا اینکه آن بَرخی خوانندگان بی‎دقّتی کرده‎اند و به نشانیها(أَعِنّی: لینک)هائی که من در یادداشتِ خودم نِهاده‎ام "بی‎توجّه" بوده‎اند، و یا هم بی‎مُبالاتی و سَهوِ من بوده است و هم بی‎دِقّتیِ برخی خوانندگان. 
باری، از همان نُسخۀ اوّلِ این یادداشت(یادداشتِ بنده)، در متنِ یادداشتْ لینکِ نوشتۀ آقای دکتر کاوه لاجِوردی در وبلاگشان(نُسخه‎ی قابلِ انتشار) و لینکِ یادداشتِ اُستاد جَهانبَخش(یادگارستان) گُذاشته شُده بود. این نقد بر بنده وارد است که بجایِ آوردنِ نامِ اُستاد جَهانبَخش در متنِ یادداشتِ خودم، نوشته‎ام: "صَدیقِ دانشمند". از سؤتفاهمِ پیش آمده بابتِ سَهو و بی‎دِقَّتی‎ام از آقای اُستاد جویا جَهانبَخش و دیگر دوستانِ و خوانندگان، صمیمانه عذرخواهی می‎کنم.