۱۳۹۶ دی ۲۸, پنجشنبه

هاجروا


یک بار پُرسید تو چه خواندی از آن فاصله‎ی بعید. و من با نامهربانی فقط عربی‎اش را خواندم. چقدر قلب‎ام درد گرفت آن روز... حالا برای خودت، و ازین فاصله‎ی بعید می‎خوانم...


آخِرُ نَوْرَسٍ / قَرَأَ الشَّواطیءَ جالِسٌ/ قُربی، 

و أَوَّلُ نَوْرَسٍ/ کَتَبَ الشَّواطِیءَ جالِسٌ...



آخِرین مُرغِ دریائیْ

که ساحلها را خواند

نزدیک من است،

و أَوَّلین مُرغِ دریائیْ

که ساحلها را نوشت

نَزدیکِ من است...
___________

أدونیس: إسمعیل

۱۳۹۶ دی ۲۷, چهارشنبه

Tempora mutantur nos et mutamur in illis


دوباره به اؤوید و کافکا سر زدم. مدّتهاست که می‎خواستم چیزهایی تَسْوید کننم، در واقع چند سال. اینها گزارشِ کوتاه و سریعِ راقمِ این سواد است از تَصَفُّحْ و دوباره‎خوانیِ "مَسْخِ" کافکا:

داستان ازین قرار است(و از، به‎نظرِ من، فنونِ جذّابِ این أَثَر یکی آنکه: بی‎هیچ  مقدّمه‎چینی و إطالهء کلامْ ما را به میانِ داستان پرتاب می‎کند): شخصی، یک روز صُبْح بیدار می‎شود و مُتَوَجِّه می‎شود که از هَیئَت إِنسان، تبدیل به جانوری شُده است که، ما  حتّیٰ نمی‎دانیم چجور جانوری است. نه تنها نمی‎دانیم چجور جانوری است، بلکه نمی‎دانیم چرا چُنین بلایی بر سَرَش آمده است. این تمام ماجرا است: نه علّتِ اوّلیه روشن است و نه دلیلی از برای این اتّفاق ذکر می‎شود. ما ناگهان به میانِ داستان پرتاب می‎شویم و هیچوقت پیشینه و سابقهء‎ داستان بر منِِ خواننده روشن نمی‎شود. این ساختارِ رِواییِ داستان‎گویی جذّاب و غافلگیر کننده، البته که پیشینه‎ی کهنی دارد و در کُتُبِ مقدّس نیز می‎توان از آن سراغ کرد. 
"مَسْخِ" کافکا نَخُستین نیست، پیش از کافکا در دوهزارواندی سالِ گذشته، نویسندگان و شاعرانِ دیگری نیزْ بنحوی به مفهومِ "مَسْخ" پرداخته‎اند؛ چند نُمونه: هومر: اؤلیس، اؤوید: دگرگونی‎ها، دانته: کمدی الهی، کارلو کلودی: پینوکیو. کافکا به سُنَّتِ دیرینه‎ی اروپایی(= یونانی/رومی، و نیز: یهودی/مسیحی) توجُّه داشتْ؛ همچنان که جیمز جویس نیز در "اؤلیس".— در قرنِ گذشته این تأسّی و تأثیر، و أَخذِ از ادبیّاتِ یونان و روم چه در داستانْ و نثر و چه در نظم و شعر بَینِ اُدبای غربِ مسیحیْ/یهودی بخشی از مَشْیْ و مرام و کارِ ادبی بوده است؛ و این أَخْذ مُنْحَصِر به ساختارْ و رِوایتِ کلّی، و یا مؤلّفه‎ها و ... و... نبوده است، حتّیٰ اسم و عِنوان را نیز أَخْذ می‏‎کرده‎اند. سِوایِ داستان، در شعرِ مدرن نیز می‎توان نامِ کَسانی را که مُدام به ادبیّات یونان و روم، و کتابِ مقدّس رجوع کرده‎اند، تَسوید کرد: عزرا پاؤند، سیلویا پلَت، تد هیوز، تی.اس. إلیوت، و امیلی دیکنسون(که قرنِ نوزدهمی است) و ... و ... .
در کتابِ مقدّس، عهدِ عتیق،  سِفْرِ پِیْدایِشْ، 1:27، آمده است: «ויברא אלהים ׀ את־האדם בצלמו:»: ”و خدا انسان را به صورتِ خویش آفرید“* و نیز در 5:1 خوانده‎ایم که: «ביום ברא אלהים אדם בדמות אלהים עשה אתו׃»: ”روزی که خدا آدم را آفرید، او را شبیه خدا بساخت“.** در إسلام نیز حدیثی منسوب به پیامبرِ إسلام است که می‎گوید: "خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ"(نِگَر:  بِحار ألأانوارِ، مُحَمَّدْ باقرِ مَجْلِسی: جلدِ چهارم، بابِ دُوُم، صص 11-15). همچنین متذکّر هستیم که خدایانِ المپ نیز سیمایی إِنسانی دارند. این خدایْگونِگیِ انسان در فرهنگِ مردمانِ دیرینه‎روز اهمیّتِ ویژه‎ای داشته و در فهمِ جهانِ آنها مَدَدْرَسان است. همچنان که در فهمِ کَسانی که در دُنیای مدرن از ایشان، چیزهایی أَخْذ کرده‎اند.
در دُنیای قدیم از بَیْنِ عِلَلِ أَربعهء ارسطویی، از همه مُهم‎تر "علَّتِ غایی" بوده است—و باز متذکّر هستیم که طبقِ یک رِوایتِ معروفْ در فرهنگهای ادیانِ غربی(أَعمِّ از أدیانِ إِبراهیمی یا غیر إِبراهیمی)، خداوند قصد و غَرَض و "غایت" و هدفی از خِلْقَتْ داشته است—، نیز "علَّتِ فاعلی"(=انسانی) نیز چُنان نبوده است که، خورایِ توجّهی جدّی بوده باشد. در دُنیای اسطوره‎های یونانیْ این پرومتئوس است که، آتشْ را از کوهِ خدایان می‎دزدد تا به دستِ آدمیانِ خاک‎نشین بِرَسانَد؛ توگویی آدمی، معمولًا و یا حتّیٰ ضرورةً ملعبهء دستِ خُدایان و فلک است—و البته که در دُنیایِ داستان نیز "علَّت" مهمّ است!
در تمامی‎ی داستانهایی—خواه در نثر، و خواه در نظم—، که مفهومِ "مَسْخ" بنحوی از أَنحاء در آنها حضور یا نَقْش و تأثیری دارد، بعد از اُفت و خیزها، و موجک و خیزابهایی که در داستان مَجالِ طرح می‎یابد، پس از مَسْخْ‎شُدَنِ شخصیَّتِ داستان—هرکه هست—، با مُعْجِزَتی یا بنحوِ نابَیوسیده‎ای از آنچه "شُده" است، به‎ آنچه "پبشتر" بوده است، تبدیل می‎شود؛ نُمونه را: "پینوکیو" تبدیل به الاغ می‎شود، و الاغ مجددًا تبدیل به پینوکیو.(همچنان که در تَبَدُّلِ دیگری، بعدها از عروسکِ چوبیِ جاندار به انسان تبدیل می‎شود، هرچند که این تبدیل دُوُم دیگر از مقولتِ "مَسْخ" در شُمار نمی‎آید.) در اینجا—و در داستانهای دیگری که مُفاد و فَحْوا و یا رِوایتگرِ مَسْخْ هستند—، ما با نوعی ”پالایش“(κάθαρσις=) مواجهیم. "مَسْخ" باعث می‎شود که پالایشی صورت گیرد، "معمولًا"(امّا نه همیشه)، این پالایش، پالودنِ پلشتی و رذیلت و ... است، یعنی وَجْهی أَخلاقی دارد. 
کافکا در "مَسْخْ‎"اش تمامِ این سُنَّتِ أَدَبی(و فرهنگی) را باژگونه می‎کند: ما از علَّتِ غایی بی‎اطّلاعیم، و از غایتِ داستان نیز در هیچ‎جا چیزی به ما گفته نمی‎شود، همچنان که برخلافِ داستانهای دیگر نمی‎دانیم چرا و چگونه گرگور زامزا(/سامسا)، چُنین بلایی بر سرش آمده است، انگار نه با چیزی برحسبِ قاعده و أَصْلْ، بلکه با یک رویداد صِرف و بخت[=شانس] مواجهیم؛ فیلمِ آقای وودی الن یادم می‎آید و نقشِ بخت و اقبال[=شانس] در "Match Point" و نیز داستانِ "قول"، و نیز یادمان می‎اندازد که بخت و إِقبال چه تأثیری در زندگی‎مان دارد؛ در اَثَرِ کافکا "رِجْعَتی" صورت نمی‎گیرد تا موجودی که مَسْخْ شده بوده است، مجددًا تبدیل به انسان شود، نتیجةً پالایشی صورت نمی‎گیرد، بلکه شخصیّت داستانْ "می‎میرد". و من نشانه‎ای در اثر کافکا نمی‎بینم که به ما بگوید "مرگِ" گرگورِ شوربخت متضمنِ نوعی "پالایش" یا رهایی و "نَجات" است. (با هر معنای معقولی که بتوان از "پالایش" و یا "نَجات" و ... فهمید.)
در "مَسْخِ" کافکا چنین نیست که، همچون نُمایشنامه‎های یونان و رومِ باستان  "θεός ἀπὸ μηχανῆς" (= Deus ex machina) چیزی چونان "خدا از ماشین"***(یا: "خدا از منجنیق")**** برای "نَجات" وجود داشته باشد؛ شاید نَجات و پالایش برای "دوبارزادگان" است!***** امّا گرگور زامزا مَجالی برای زایشِ دوباره نمی‎یابد؛ گرگور تنها رها شُده است و نه از میانِ انسانها کسی با او همدلی می‎کند و نه از جایِ دیگری ندایی از برای او در می‎رَسَد: دستِ خُدا کوتاه شُده است!
______________


بعدالتحریر: اینها را دو ماهِ پیش، چونان هامِشهایی پراگنده نوشته‎ام، و اینکْ با نَظمِ و نَسَقِ بیشتر، امّا فَشُرده، تَسْوید و مُنْتَشِر می‎کنم: دُوُمِ آبانْ.

تا سؤتفاهم نشده باشد: من‎بنده یونانی و عِبْری نمی‎دانم. ناگفته پرپیداست که، ترجَمه‎ها ازآنِ این إَبْجَدخوان نیست. نشانیِ هر ترجَمه:

"*"و"**" ترجمه‎های پیروز سیّار، نگر: عَهْدِ عَتیق: کتابهای شریعت یا تورات، نشر هرمس.
***ترجَمه‎ی کاوه لاجوردی، نگر: دیوید هیوم، کاوشی در خصوص فهم بشری، نشر مرکز، چاپِ سوّم، ص170.
****ترجَمه‎ی میرشمس‎الدین ادیب‎سلطانی، نگر: پژوهشی در پیرامونِ مسئله‎ی تصمیم در منطق: طرح چند خوازمیک تحلیلی-معنایی، نشر امیر کبیر: ص  x.

*****دوباززادگان(=Towice-Born)اصطلاحی است که ویلام جیمز در برابرِ "یکبارزادگان(Once-Born) در کتابِ "تنوّع احوالِ دینی/تنوّع تجربه‎ی دینی" استفاده کرده است(نگر بخشِ IV و V). ترجَمه‎ی این اصطلاح از مصطفی ملکیان است، نگر: چارلز تیلور، تنوّع دین در روزگار ما: دیدار دوباره با ویلیام جیمز، نشر شور. 

۱۳۹۶ دی ۴, دوشنبه

کاوِشِ اوَّل: سِوُّمین‎ بار

چاپِ سوّمِ ترجَمه‎ی کاوِشِ اوَّلِ هیوم برای علاقه‎مندانِ فیلسوفْ خوشحال کننده است. کسانی کتاب را نداشتند، اینکْ می‎توانند کتاب را تهیّه کنند؛ کسانی چاپِ اوّلِ ترجَمه را داشته‎اند که، سیزده خطایِ چاپی در آنْ راه یافته بود، و کسانی چاپِ دُوُم، که یک خطایِ چاپی دارد. اگر مثلِ من‎بنده به صورت و شَکل و ظواهرِ کتاب نیز علاقهمندید، مثلِ: حروف‎چینی، صفحه‎بندی، طرحِ جلد، نداشتنِ أَغلاطِ چاپی و ... و ... ، و اینها شُما را خوشحال می‎کند، می‎توانید چاپِ سوّم که مُنَقَح‎ترین چاپ است، و هیچ خطایِ چاپی در آن راه نیافته—یا من ندیده‎ام—، را تهیّه کنید؛ یا اگر مایل نیستید نسخه‎ی تازهای تهیّه کنید، و از خطاهایِ چاپی بی‎خبر بوده‎اید، می‎توانید به اینجا نگاهی بیندازید.
در پانزده ماه، سه‎بار ترجَمه‎ی فارسی چاپ شُده است، مجموعًا ۸۰۰ ۲ نُسخه. اینقدری که از بازارِ نشرِ ایرانْ اطّلاع دارم، چنین چیزی کم‎نظیر است؛ حتّی در نسبتْ با چاپهایِ اوّل و دُوُم و سوّمِ أَصلِ کتابْ در قرنِ هجدهم نیز به‎نظرِ من کم‎نظیر است!

اُمیدوارم چاپهای بعدی نیز در آینده‎ی نزدیک منتشر شود. از اینکه کتابِ جَنابِ فیلسوفْ با ترجَمه‎ای امین و دقیقْ به فارسی ترجَمه شُده است، بینِهایت خوشحال‎ام. توفیقِ دَم‎افزونِ مترجمِ دقیق‎النَظَرِ کتاب را، از بُنِ دندان آرزومندم. 

________
بعد التحریر: خیلی دوستْ داشتم به خودِ جَنابِ فیلسوفْ نیز تبریک بگویم یا آرزویی برایش کنم، ولی با اعتقاداتی که داشتْ احتمالًا اگر می‎بود نمی‎پذیرفت!

نوعی إِستیصال

در جایی از فیلمِ اؤه شخصیّتِ اصلیی فیلم میگوید: «توی زندگی هرکاری کنی به عقب برنمیگردی.» امّا اصلاً چرا باید به عقب برگشت؟ چون ایّامِ خوشی داشتهام؟ چون روزگارِ بهتری بوده؟ حالِ بهتری داشتهام؟ چون همه چیز بهتر بوده؟ من نمیدانم میشود به عقب برگشت یا نه، میشود گذشته را به حالْ آورد یا نه، یا تکّهای از آنرا که دوست(یا دوستتر) میدارم در آینده زنده کرد یا نه... و البته اضافه کنم، گاهی هرکاری کنی حال [و آینده] را هم نمیتوانی درست کنی(دارم پیشگویی میکنم؟!). افتضاحی که در آن هستی و یا فاجعهای که در آن خواهی بود... گاهی نمیشود چیزهایی را درست کرد... فاجعهای بیزمانْ انگار که بر تکْ تکِ لحظاتِ زمانْ سیطره دارد... شاید گاهی باید بفهمی چیزهایی را نمیشود درست کرد... شاید هم هیچ چیز را.. هرگز... انگار چیزهایی وقتی رُخ داد، دیگر هیچ تغییری در کار نیست... تَکرارِ بیپایانْ، إستیصالِ محض. 

در کتابِ جامعه نیز آمده است: "آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیرِ آسمان هیچ چیزِ تازهای وجود ندارد."

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

از بوی بدیع و از نسیم خوش


این روزها چندان خوب نبوده‎ و با اینکه از دیروز شِدَّتِ ناخوشی بیشتر شده است، هوایِ این شهرِ دورِ جنوبی    به‎شدّت مطْبوعْ و لَذَّت‎بَخْش است. زیباشناسی‎اش چنان تحریک شُده است که دوست دارد در این هوایِ ابریِ ملایمْ با تکّه‎هایی از آسمانِ آبی‎اش—آبی‎ی دلنشین‎اش—، و این نَسیمِ خُنَکیْ که به اوائلِ بهارِ سالِ جلالی میماند، برود لبِ ساحلِ و خلیج را نگاه کند و خُنکای نسیمْ آرام زیر پوست‎اش بِخَزَد. هوای پاییزی اینجا گاهْ چه شگفت‎انگیز است! حتیٰ اگر دلی غمگین باشد.