۱۳۹۷ خرداد ۲۴, پنجشنبه

ceteris paribus

هیچوقت برایِ هیچ قراری و یا کاری، هیچ عَجَله‌ای نداشت. اِنگار که زمانْ بَرایَش مُتَوَقِّفْ شُده بود، و همهٔ أُمور نیز همینطور؛ تو گوئی مَجالی داشتْ به وُسعَتِ أَبَدیَّت. از اینکه در کاری و یا قول و قَراری تأخیرْ بیُفتد، نه ذهن‌اش مُشَوَّشْ می‌شُد و نه دُچارِ دل‌آشوبه.–و همهٔ اینها از وقتی که فهمیده بود، دیری است که مُرده است. 

۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

دو روز بَعد: فاسمعيني!

خُردادِ نِفْرین شُده‎ای بود اِنگاری. و تمامِ زیبائیِ پیش از خُرداد، و حضورِ صمیمی و لطیف‎اش هم با غروبِ آن روزِ غریب دیگر شُد. بهارْ غمگین شُد و حُزنِ شدیدی بر هر غُباری در خاطره نشست. غروبی که طولانی بود؛ آفتابْ همیشه در اُفُقِ آن غروبِ طولانی متوقّف ماند.

۱۳۹۷ خرداد ۱۱, جمعه

ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ...

دو هفته بعد از هشتمِ مُردادْ ماهِ آن سالِ شومْ می‎شَوَدْ چندُم؟ أعدادْ مهمّ نیستند. آنجا دوزخ بود؟ نه! ظُلَماتِ مَحضْ. 3213 روز است که ظُلَمات و کابوس‎اش همه چیز را تسخیر کرده است. نَفَس‎ام به شُماره اُفتاده بود و مُدام 2:286 را آرام و آهسته، تَکرار می‎کردم:  لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا... [نه‎خواهد خدا از هیچ تَنی مَگَر بطاقتِ او...]. مرا طاقتْ بود...(؟). 



*ترجَمه از: ترجَمۀ تفسیرِ طَبَری.

Inferno

شصت و یک روز بعد، در آن تاریکیِ وحشت‎انگیز؛ و یادم می‎آید که در عهدِ عتیق، کتابِ اَیّوب 41:9، آمده:
هان[/اینک] اُمیدِ او باطلْ گشته است...

۱۳۹۷ خرداد ۱۰, پنجشنبه

۸:۳

با لَحنی محزون خوانْد:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ: حَقّا که گرویدگانْ آنها هستند که چون یادْ کُنند خُدایْ را برطپد دلهایِ ایشان، و چون برخوانند برایشانْ نشانهایِ او بیفزاید ایشانرا یقینی، و در خداوند ایشان تکیه دل کنند. 



*ترجَمه از: ترجَمۀ تفسیرِ طَبَری.

۱۳۹۷ خرداد ۹, چهارشنبه

...je ne savais pas premier instant que j'étais

پنجاه و هفت روز. مُدام به این صفحۀ تاریکْ خیره بودم تا شاید آن چراغِ کوچکِ نازیبایِ سبزرنگِ سمتِ چپْ روشن شود، که یعنی بله نامه‎ای(أعنی: ئی‎میل) رسیده است، و هیچ نرسید. قرار نبود غُربت اینقدر با تنهائی و تلخی و تاریکی بیاید. اینجا هوا آنقدر سرد نبود که گفته بودند، ولی استخوان‎هایم همه یخ زده‎اند. توگوئی وحشت است که جان گرفته و بر من محیط شُده است. قرار بود گاهی خطّی نوشته شَوَد، و یا صدائی بشنوم. چند روز شُد که رنگِ آسمان را هم ندیدم؟ پنجاه روز؟ و صدایت؟! این چندمین هفته است که با صداها زندگی می‎کنم؛ هفتْ هفته(یادم هست تو می‎گفتی هیچْ عددی مقدّس نیست). چه می‎شنوم(؟): صدایِ قطراتِ باران، صدایِ باد، صدایِ برگ، صدایِ قدمها، صدای پرنده‎ها(که شاید مرده‎اند بعضیشان)، صدای ابرها، صدایِ طلوعِ خورشید و غروب‎اش. صدایِ غُبار، و ... و ... و صدایِ خاطراتی که انگار از اقیانوسِ منجمدِ شُمالی می‎آیند. انگاری،همه، از دُنیائی وَهمْناکْ بر سَرَم آوار شُده باشند. همه چیز غریبه‎تر شُد، و در گردابِ سُکوتی که معلوم نیست تحمیلِ چه چیزِ منحوسی بود، فروتر رفتند. قرار نبود اینقدر ساکت و خاموش باشد همه چیز؛ خاموشیِ همه چیز و تاریکیِ محضْ. 
دوست داشتم اینها را بنویسم، و کمی هم دلخور باشم. بعد تو بیائی به دلجوئی. حتّی اگر نه به دلجوئی، فقط بیائی. حتّی اگر نه بیائی، فقط چشمانت باز شود، حتّی اگر کسی دیگر نبیندشان. چه آرزویِ مُحالی! چه خَیالِ عجیبی! یادم   آمد! سِوُمینْ خرداد است! خُردادی که بویِ غم و غربت‎اش مشامم را تلخ می‎کُنَد و چشمانم را می‎سوزانَد. دو روزِ دیگر مانده است؛ امروز 730امین  روز است. 


*عِنوان