۱۳۹۶ مهر ۲۵, سه‌شنبه

...I guess you could say I’ve a call


Dying
.Is an art, like everything else   
.I do it exceptionally well


"Sylvia Plath"

داستانی که خیلی پلیسی نیست!

 در داستانهای پلیسیای که همه میشناسیم، کمابیش همهی حدس و گمانهایِ کاراگاه/  پلیس، مُصیب است(خطایی هم باشد سریع اصلاح میشود و هر خطایی انگار اصلاحشدنی است). آخِرِ ماجرا نیز، همیشه، خوبوخوش تمام میشود، عامل شرّ پیدا میشود، و درد و رنجهایی که به بار آورده، معمولًا مرتفع میشود و زخمهای جسمی و آلامِ روحی و روانی نیز رفو. اگر هم نشد، به إجبارِ خوانندگان، بعد از مرگِ قهرمانِ داستان، باز قهرمان، بنحوی طبیعی یا غیرطبیعی، زنده میشود و شرّ را شکست میدهد. نظامِ جهانِ غالبِ داستانهایِ پلیسی، مثل خیلی داستانهای واقعی در زندگی واقعی دو قطب دارد: خَیر و شرّ.(و فهمِ من از زندگی معمولِ مردمانْ این است که غالباً همه چیز را دو قطبی و سیاه و سفید میفهمیم و نه طیفی وسیع و مدرّج و رنگارنگ.) 
امّا، زندگیْ داستانِ پُلیسی به سبکِ داستانهای شرلوک هومز و پوآرو و ... نیست که، حادثهای رُخ دهد، و بعد بدنبالِ شواهد بگردیم و با حدس و گمانهای منطقی و إستدلال، نتیجهای مشخّص و معیَّنْ حاصل کنیم: نتیجهی منطقیای که—ایبسا—، در آن شکْ رخنهای نمیتواند کرد. چقدر از زندگی ما اندیشیده و متأملانه است که، بخواهیم همان اندکک را نیز به کلیّت زندگیمان تعمیم دهیم؟ و چقدر از زندگیِ ما را علل مخفَّفه و تصادفِ محض و بختوإقبال تشکیل داده است؟ 
راویِ اصلیِ داستانِقولْ: مرثیهای بر رُمانِ پُلیسی"(که خود پُلیسی پیرسال است)* در جایی خطاب به کسی که تخصصاش داستانِ پُلیسی است میگوید: « شُما دُنیایی میسازید که بتوان برآن پیروز شد.»(یا شاید باید تأکید کنم: ضرورةً باید برآن پیروز شد) دُنیایی مثلِ بازیِ شطرنج: خانهها از پیش مشخّص، تکنیکها، تحلیل، روش، اصول، حرکت و ... ، جایِ همه چیز مشخّص و معیّن است، تنها لازم است مقداری هوش و منطق و استدلالِ قیاسی و استقرایی، و روابطِ علّی-معلولی بدانیم. اگر مُهرهای حرکتی میکند، لابُد علّتی داشته است، نظامِ جهانْ نظامی علّی-معلولی است. چیزی بیعلّت نیست. همه چیز روشن است و یا روشن خواهد شُد، فقط اندکی صبر لازم است؛ آفتابِ حقیقت آخرالأمر طلوع خواهد کرد.
شخصیّتهای داستانهای پُلیسی نیز غالبًا بسیارتیزهوشاند و دقیقالنظر، با علمی از علوم آشنایی خوبی دارند، فرهیختهاند و به منطق مسلّط، و البته نوعًا تُهی از عاطفه(یا کم عاطفهاند، یا عاطفه مهمّ نیست یا کم اهمیّت است!). جنایتی که اتّفاق افتاده، بیشتر چیزی چونان حلّ مسألهای در ریاضیّات است، کاراگاهِ تیزهوشِ داستان نیز در وهلهی نَخُست برایِ نَفْسِ لَذَّتبُردن میخواهد جنایت را حلّ کند، مثل یک ریاضیدان که مسألهای را حلّ میکند. منطقِ سرد بر جهانِ داستانِ پُلیسی حکمفرماست، انگار همه چیز از عاطفه تُهی است. بیشتر جنایتکارها نیز، آدمهایی تیزهوشاند و حتّی فرهیخته و بسیار منطقی
داستانِ پُلیسی جهانِ ایدهآلی است! امّا جهانِ واقعی، نامنتظر نیست حادثهای ساده، تمام حساب و کتاب ما را به هم بریزد، بسیاری علل درکارند که ما از آنها کمترین اطّلاعی نداریم. داستانِ قولِ دورنمات، هم آن نظامِ دو قطبیِ خَیر و شرّ و هم علّیومعلولی را بر هم میزند، دستِ امور مخفی و شانسی و تصادفی باز میشود، و کاراگاهِ باهوشِ داستان که از برایِ شکارِ قاتلی—که اصلًا باهوش نیست و کودن نیز هست—، کمین کرده، هرگز قاتل را دستگیر نمیکند. حادثهای مضحک اتّفاق میافتد، همچنان که حادثهای احمقانه باعث شده بود قاتل بعد از قتل نخست چندین قتل را مرتکب شود
چه میخواهم بگویم؟ دارم میگویم انتظاراتِ ما ضرورةً وَجهی منطقی ندارند، و لزومًا برآورده نیز نمیشوند: واقعیّت زندگی این است. یا دقیقتر: یکی از واقعیّات مهمّ زندگی بنظر(و تجربهی) من این است. – حالا اگر کسی به بیماری سختی مبتلاء شده باشد و مُدام بگوییم(حتّی آقا یا خانم پزشک)، بهتر میشوی، خوب میشوی و فلان است و بیستار، و آزمایشها بهمان چیزهای خوب هم نشان میدهند(کنار بسیاری چیزهای ناخوب)، شاید بد نیست به بیماری که مبتلاء است، لابُد درد هم متحمّل میشود، اندکی حقّ داد که نگران باشد، حتّی ناامید باشد و افسرده(هرچند اینها ذیلِ حقّ و حقوق قرار نگیرند!)، اگر کسانی--از دوستان، آشنایان و اقوام و ...--، مُدام میگویند خوب میشوی و ... ببین فلان است و بهمان، شاید بد نباشد به واقعیّتها بیشتر توجّه کنند تا بهتر بفهمند وضع اینقدرها هم خوب نیست که "تصوّر" میکنند
اینکه من چه "تصوّری" از واقعیّت دارم و "واقعیّتِ بالفعل" چیست، دو چیزاند. و اینکه بخواهم آن تصوّرِ ایبسا ناراستِ خودم و تجربه ناشدهام از واقعیّت را به کسی که دارد دردی میکشد و رنج و محنتی میبرد، مدام گوشزد کنم، شاید چندان هم با واقعیّتِ صُلب و سختِ کسی که دارد دردی و رنجی متحمّل میشود، موافق نیفتد.
شاید بد نباشد که گاهی این سخن حکیمانه را با خودمان تَکرار کنیم:


*
از این داستان دو ترجمه به فارسی بدست داده شده است: عزتالله فولادوند از روی ترجمه‌ی انگلیسی(بدونِ عنوانِ دوم)، و محمود حسینی‌زاد از روی اصلِ آلمانی(با عنوانِ دُوُم-ولی بجای "مرثیه"، ترجمه کرده است "فاتحه").
**و فکر می‌کنم این جمله را کسی جایی ترجمه کرده بود اما کی و کجا یادم نیست! 

۱۳۹۶ مهر ۲, یکشنبه

سرتُ في رؤيايَ ...

ومثلما سار المسيحُ على البحيرة …

سرتُ في رؤيايَ . لكنِّي نزلتُ عن

الصليب لأنني أَخشى العُلُوَّ ولا

أُبشِّرُ بالقيامة . لم أُغيِّر غيرَ إيقاعي

لأَسمع صوتَ قلبي واضحاً …

«و همانطور که مسیح بر دریاچه راه رفت
من بر رؤيای خود راه رفتم. امّا از صلیب فرود آمدم،
 چرا که از بلندیها می‎ترسم و به رستخیز بشارت نمی‎دهم. 
چیزی جز ایقاعم را تغییر نمی‎دهم 
تا صدای قلبم را به‎وضوح بشنوم...» 

----------
محمود درویش را بسیار دوست می‎دارم(هم شخصیّت‎اش را و هم شعرهایش را). صدایش را نیز دوست دارم و آن دکلمه‎های شورمندانه‎ی اشعار خودش. و این شعر بلندِ او را نیز چه دوست می‎دارم. وقتی این شعر را خودْ دکلمه می‎کرد نیز بسیار دوست دارم، بخصوص بخشِ آخِرِ این شعر بلند را، که إِبتدایش را در اینجا آورده‎ام. وقتی که تنی خسته و دلی بی‎قرار هم باشد، و "او" نیز دور باشد، خواندن و شنیدنِ محمود درویش رامش‎بخش است. 

۱۳۹۶ مهر ۱, شنبه

پاییزی حتّی اگر کبیسه نباشد

10173، اولین روز پاییز. پاییزت مبارک! پاییزت پر از شادی. 

شُمالِ غربی بود.

بعد از دوازده سال، دو ساعت دیدم‎اش. چقدر حرف داشتیم. چقدر دریغ خورد از تمام این سالها که ندیدیم یکدیگر را. خوشحال بودم از دیدنش و غمگین از اینکه هر روز انگار غمگینتر شده... چه حرفها که رفت... و به من گفت: چقدر جوانی تو! چقدر پیری تو! 

راستی کلاه‎ات را کجا گذاشته‎ای ...نیست. می‎خواهی کلاه مرا برداری؟ 

که عنوان معطّرست...

  شبِ دیرتر با تاکسی دارم می‎روم. پیراهن‎ام بویِ عطرِ تن‎اش و آن عطری که همیشه می‎زند را می‎دهد(شبِ زودتر آمده است ببیند مرا و بدرقه‎ام کندو  آرام‎ام کند    و خوب نیستم متأسفانه...). این عطر خوب چه خوب است. چقدر خاطره، چقدر حالِ خوبِ الان. چقدر الان که دارم می‎روم با اینهمه درد، رامش‎بخش و التیام بخش است. آقای راننده، سیگار بهمنِ کوچکی روشن می‎کند و کلّی دود به خورد من و پیراهن‌‎ام می‎دهد. کاری از دستم ساخته نیست. این وقت شب هم سخت      است تاکسی پیدا   کنم. نگران نیستم از اینکه قلب‎ام از دو سیگار درد کند، غمگین‎ام که دودِ "بهمن" عطر  همیشه‎ی تن‎اش و آن عطرهمیشگی‎ای که می‎زند را از من می‎گیرد. بغض‎ام گرفته بود ... آقا می‎شود لطفاً سیگار نکشید؟ راننده: نه!  تمامِ پهنایِ وجودم به اندازه‎ای قطره‎ای فشرده می‎شود از غم...دل‎ام انگار کودکِ مفلوجی که مچاله شده باشد و روی دستانِ مادرِ سوگوارش گوشه‎ی خیابان افتاده باشد...

خبر خوب نبود. هیچ چیز خوب پیش نمی‌رود و قرار نیست هم خوب پیش برود. همین کافی نیست؟