۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه

عَيْناكِ جَميلة كَجمال ‎الْقُدس...

عَيْناكِ جَميلة كَجمال ‎الْقُدس ألفُ عَدوٍ يَتَمنَّی إحْتِلالها...

چشمانت به‎زیبائیِ قُدْس است که هزارانْ دُشْمَنْ آرزویِ إشغال‎اش را دارند... 

۱۳۹۷ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

تأخیر یا تَعَلُّل: زاده‌ی اضطرابِ جهانم...

عِنوانْ را همین دیروز بود یا إمروز شاید که در جائی خواندم. خیلی وقت بود سُراغِ نیما نَرَفته بودم که بخوانم. و از قضا این مِصرع را خیلی دوست می‎دارم. سالهایِ خیلی دورْ مدّتها با خودم زمزمه می‎کردم‎‌اش. و فکر می‎کنم چیزِ غریبی دارد. یا إحساسِ من اینچُنین است.
خیلی وقت بود هیچ ئی‎میلی برایش ننوشته بودم. حالی نبود که حالی جویا شوم، برای همین روزها هم دست و پائی می‎زدم. ولی چرا نباید حالی جویا می‎شُدَم؟ دست و پا بزنی. که چه؟ از خودم عصبانی‎ام. خشمگین و ناراحت. نمی‎دانم دقیقًا چه هستم.
همین چند دقیقه پیش ئی‎میلی رسید که مُرد. سرطانِ ریه کار خودش را کرد. غمگین‎ام. و چیزهای دیگری که مَجالش نیست. الان هم بیهوده إنتظار می‎کشم، چیزی نمی‎رسد. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۵, چهارشنبه

أَوَّلین و آخِرین ترجَمه از قُرآن!!


جمعی از ویراستاران و مترجِمانِ شهیر؛ از جُمله، چند تن از ویراستاران و مترجِمانِ ادبیّاتِ عرب و فارسی، و نیز شَبَحِ چند تن از پِژوهشگرانِ تیزویر و هُشیوارِ ادبیّات عرب و قرآنپِژوهی، از جمُله: سَیِّد مُحَمَّدِ فَرْزان، مُجتبی مینُوِی، و کاظمِ برگنیسی.
مکان: دفترِ یکی از ناشرانِ خوشنامِ مُعاصر.
زمان: اواخِرِ یکی از پاییزهایِ دهۀ دُوُمِ قرنِ اوَّلِ هزارۀ سِوُمِ پس از میلاد.

همه گرمِ صُحبت و گفتوگو با یکدیگر. همهمهای در فَضایِ اُتاق در گرفته است. کسانی از ترجَمههای قرآن و بَعْضِ مُتونِ عربیِ أَواخِرِ دهۀ هفتادِ شمسی سخن میگویند، بعضی دیگر از نُسخۀ تازه کشف شُدهای از تاریخِ بِیهقی و ضرورةِ تصحیحِ تازهای از آن، و برخی دیگر نیز از آثاری که در دست ترجمه دارند. هرکس مشغولِ صحبت با یکی از حاضرینِ در اُتاق است. همه گرمِ صحبت و بحث و فحص. گهگاهی صدای خندهای و یا اعتراضی هم شنیده میشود.
ناگهان از میانِ جمع، یکی از مترجمانِ بنامِ زبانِ انگلیسی، و از ویراستارانِ خوشنام و دقیق، میایستد و خطاب به جمعْ بانگ میزَنَد که: من میخواهم اوّلین ترجَمهام را از زبانِ "عربی" شروع کنم، و همین إِمسال مُنْتَشِر کُنَم. همه با تَأَنَّی و تَردید به گوینده نگاه میکنند. همه دوستانِ اویند، و خوب میشناسندش که نه آدمی است سَفیه و و نه مجنون و... .
یکی از مترجمان و ویراستارانِ زنده، با اندکی تَردید، میپرسد چه میخواهید ترجَمه کنید؟
پاسخ میدهد: قدیمترین متنِ فرهنگِ اسلامی و یکی از قدیمترین متونِ زبانِ عربی و مهمترین متنِ فرهنگِ اسلامی: قرآن.
چشمِ بیشتر مخاطبان از حدقه دارد بیرون میزند. لب میگزند، حتیٰ کَسانی إِحساس می‎کنند معذب‎اند! و برخی هم گُمان میکنند، شاید دُچار جنونِ آنی شُده بوده باشد! همه با حَیرت خیره به اویند.
چند شَبَح(که لابُد جَسارتِ بیشتری دارند!) به آرامی و با دِرَنْگی تأملبرانگیزْ میپُرسَند، چرا عربی؟ آنهم تو!
شَبَحِ کاظمِ برگنیسی به او چُنان نگاه میکند که تو گویی دوستیاش با او به سالهایِ دوری برمیگردد، و شَنیدنِ چُنین سخنانی از زبانِ دوستِ قدیم‎اش، به گوش‎اش شگفتانگیز است. شَبَحِ فرزان و مینُوِی و برگنیسی با لحنی آمیخته به تردید و ترس شاید، به آرامی میپُرسَند: چرا اوّلین ترَجَمهات "قرآن" است...؟! (لحنِ مینُوِی البته اندککی تُند است.)
مرد سکوتی میکند، و میگوید: مگر این نیست که  بیشینۀ مُتَرجِمانِ مُعاصرِ قرآن، تا پیش از ترجَمۀ این کتاب(=قرآن)، و حتیٰ بَعْضِ از ایشان بعد از ترجَمۀ قرآن، حتّیٰ یک سطر به عربی ترجَمه نکردهاند؟! پس چرا من نکنم!!
همه در بُهت و حَیرتْ فرو میرَوَنْد. مَردْ آرام مینشیند، دیگران سکوت میکنند. هیچکس حرف نمیزند. همه خاموش میشوند

***

از شگفتی‎های روزگارِ ما هم یکی آنکه، کَسانی به ترجَمۀ مُتونِ مُهِمّی دست می‎یازَنْد، که نه تنها بقولِ عُلماء أَهلِ إِصطلاح نیستند، بلکه با مُفْرَداتِ بحث نیز آشنا نیستند، و أَصلًا در آن بحثْ ورودی نداشته‎اند. از غرائبْ هم یکی آنکه بَعْضِ ازین مُتون، در شُمارِ مهمترین، و بَلْ اهمِّ، مُتونِ تُراثی قرار می‎گیرند. در فرهنگِ ایرانی-إِسلامی، قرآنْ یکی از آن مُتونی است که واجدِ چنین جایگاهی است(و البته در فرهنگِ إِسلامی مهمترین متنْ است). اینکه کَسانی با فارسیِ ناپُخته و ناسَخته‎( و بلکه با زبانی فاسد باعثِ فسادِ زبانِ فارسی نیز می‎شوند*)، و با عربی‎دانی‎ای در حَدِّ مُفرَداتْ دست به ترجَمۀ قرآن می‎بَرَنْدْ، شاید از شِدَّتِ إِرادَتْ و شیفتگیِ ایشان به قرآن بوده باشد؛ ولی بهتر است به این شیفتگی افسارِ طُمأنینه و تَعَقُّل بزنند، تا نه عِرْضِ خود بِبَرَند و نه زَحمَتِ دیگران دارند، و نه مردُمان پولی از برایِ إبْتیاعِ این ترجَمه‎هایِ سُستْ بِدَهَند و نه بقولِ آقایان(و بَعْضِ خانُمها!) از جیبِ بیت‎المال پولی برایِ چاپِ چُنین ترجَمه‎هایی هزینه شَوَد. خودِ اینکه این مُتَرجَمانْ، هرکه باشد، أَوَّلین و آخِرین ترجَمه‎شان از عربی ترجَمۀ قرآن است( یعنی دُشخوارترین و غامِض‎ترین و نافِذترین متنِ عربی)، پدیده‎ای است شِگفت! متأسفانه این مُتَرجِمان معمولًا هیچ سابقه‎ای نیز در فَحْص و تَتَبُّعِ زبان و ادبیّات و فرهنگِ عربی عمومًا و قرآن‎پِژوهی خصوصًا ندارند. هرچند در میان کَسانی نیز که سالهاست در حوزه‎های علمیّه(که قرار است عربی‎دان و قرآن‎پِژوه پرورش یابد) تلمّذ می‎کنند و یا درس می‎دِهَند و زیّ دستاربندان قرار می‎گیرند نیز این قِصۀ پُرغُصّه را می‎توان سُراغ کرد. باری این مُترجِمان، چه دانشگاهی باشند و چه حوزوی، به تمام معنیٰ در زمرۀ خام‎دستانْ‎اند.

____

بعدالتَحریر: و البته کسی که دست به ترجَمۀ متنی می‎بَرَد که بارها ترجَمه شُده است و قرنهاست که در کارِ ترجَمۀ آنند، لابُد یا گُمان می‎کند که ترجَمه‎اش بهتر از( و ناسخِ) آن ترجَمه‎هایِ پیشین است، و یا گُمان می‎کند ترجَمه‎اش چیزی به ترجَمه‎ها می‎افزاید و یا خطاهائی را می‎زُداید. اینهمه احتمالًا از توهّم/خودشیفتگی است و نه پُخته‎کاری! اُستاد شفیعی کدکنی این سخن را مکرر کرده است که، برای خواندنِ ترجَمه‎ای معتبر و بِهَنْجار، و پُخته و سخته از المُصْحَفْ(=قرآن) بهتر است از ترجَمه‎های قرونِ سه و چهار و پنج سُراغ کرد، و نه ترجَمه‎های پسینیان؛ بخصوص معاصران!
بعدالتحریرِ بعدالتحریر(!): و البته در بین معاصران نیز ترجَمه‎های تا حدّی مُوَفَّق یافت می‎توان کرد. ولی باز فاصلۀ بعیدی بین ترجَمه‎های پُخته و سختۀ کهن و معاصر سُراغ می‎توان کرد. یادِ صَدیقِ تیزویرْ اُستادِ فقیدْ کاظمِ برگ‎نیسی بخَیْر! و دریغ و درد برای همۀ ما. ایشان دست اندر کارِ ترجَمۀ قرآن بود، امّا مرگِ زود و نابهنگامشان آن ترجَمه را از ما دریغ کرد. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

mors ultima linea rerum est


عِجالَةً به چند نَقلِ قول و مَجالِ طَرح دادن به نِکاتِی إِجمالی بَسَنده می‎کنم؛ مَجالِ فراختری می‎طَلَبَدْ تا با تَفْصیلِ بیشتری، چیزی بنویسم. شاید بعدًا. فعلًا گُزارشی فَشُرده. 
به رِوایتِ عَهدِ جَدید، إِنجیلِ مَتّیٰ 27:46،  مَسیح (ع) بر صَلیبْ گُفت: ˮایلی، ایلی، لَمّا سَبَقْتانی؟“، یعنی: ˮخدایِ من، خدایِ من، از چه رویْ مَرا وانِهادی؟“؛ در رِساله‎ای به عِبْرانیٖان 11:1، می‌خوانیم: ˮباری، ایمانْ ضامِنِ نیکیهائی است که چَشْمِ اُمیدْ بدانها داریم و دلیلِ حقائقی است که آنها را به چشم نمی‎بینیم“؛ و در إِنجیلِ مَرقُسْ 14:35، می‎خوانیم: ”جانِ مَنْ از فرطِ اندوه در آستانۀ مرگ است؛ در اینجا بمانید و بیدار باشید“.* این آیۀ آخِرْ راجع است به شبِ پیش از مُحاکمۀ مسیح (ع). شاید یکی از سؤالاتی که بِتَوانْ مَجالِ طَرح داد، این باشد که چه رابطه‎ای بَیْنِ ایمان و اُمید وجود دارد؟.—ظاهرًا چخوف در جایی گفته است که "نَقْشِ نویسندگان این است که سؤالات را مطرح کنند، نه پاسخِ آنها را"؛ و من هم موافقم که داستیِسکی(/داستایفسکی)، اُستادِ پُرسشگری است. مشهور است که داستایسکی کِرارًا عهدِ جدید را می‎خوانده است، و دائمًا در آثارش تلویحًا یا تصریحًا به عهدِ جدید إِرجاع می‎داده یا إِشاره می‎کرده است. فَهْمِ من مُبْتَنی است بر چَند رُمانی که از داستایسکی خوانده‎ام. فَهْمِ اوَّلیّه‎ام اینست که، در جایْ جایِ آنها، از ماهیّتِ ایمان و اُمید سُراغ کرده و به پُرسشهائی دربارۀ آنها مَجالِ طرح داده است.
إِطّلاع و سوادِ من از عَوالِمِ نقاشی نزدیک به صفر است و به تمامْ مَعْنیٰ در این باره راجلم؛ فهم‎ام—از همین چیزهایِ اندکی که دیده‎ام—، از نقاشی‎هائی که از مسیحِ مصلوبْ، مسیحی که از صلیب فرود آمده است، و یا جَسَدِ مسیح، اینست که تصویرِ مسیحِ مصلوب و یا مُرده—بخصوص با توجُّه به رِوایَتِ عهدِ جدید—، در فرهنگِ غربی پُرْ طَرَفْدارْ داشته است، و نقاشانِ بسیاری تصویری از مسیحِ مُرده/موعود، کشیده‎اند. من هم چیزهایی شَنیده‎ام که همۀ تصاویری که از مسیحِ مصلوب و یا جَسَدِ مسیح (ع) کشیده شُده است، چُنان است که توگویی، زودازود مسیح برمی‎خیزد/باز می‎گردد /زنده می‎شود؛ شُنوده‎ام و در چند جایی که چیزکی در این باره خوانده‎ام، دیده‎ام که از اُمیدی(اُمید به بازگشت و زنده شدنِ مسیح(ع)؟!) که در نقاشی‎هائی که از مسیحِ مصلوب/مُرده وجود دارد، حرف زده‎اند. امّا ظاهرًا تابلویِ مشهورِ هانسْ هولْبایْنْ خِلافِ آمد عادت است.




در رُمانِ أَبْلهِ داستایسکی نیز، شخصیَّتِ أصلیِ داستان—اگر این تعبیرِ شخصیّتِ أَصلی در اینجا اصلًا دُرُست بوده باشد—، شاهزاده میشکین، وقتی تابلویِ مسیحِ مُردۀ هولْبایْنْ را می‎بیند، می‎گوید:ˮمؤمنان با دیدنِ این نقاشی ایمانشان را از دست می‎دِهَند“. جُملۀ قصارِ معروفی، چونان شُعار، نیز در قُرونِ وُسطیٰ بود که شاید بنحوی با این جُملۀ شاهزاده میشکین مُناسَبَتْ داشته باشد: ”mors ultima linea rerum est“، یعنی: ”مرگْ حدِّ نِهائیِ همه چیز است“؛ توگویی مَرگْ همه چیز را تمام می‎کُنَد، حَتّیٰ ایمان و اُمید(-ِ)[و: مَحَبَّتْ/عشقْ]** به زنده شُدَنِ مسیح(ع) و بازگشت‎اش.***
باری، ظاهرًا تصویرِ نقاشیِ مسیحِ مُردۀ هولْبایْنْ چنان و چندان تُهی از اُمید است که می‎توانَدْ ایمانِ را در دلِ مؤمنان مُتَزَلْزِلْ یا ویران کُنَد(یا اینها همه صِرفًا أموری إِستحسانی‎ْ و زیباشناختی‎اند و بازبسته به ناظر؟!). مُبْهمًا یادم است که بِلزْ پاسکال نیز دربارۀ مسیحِ مَصلوب، در جایی گفته بود ˮمسیح درمانده بود. شاید 14:35 در مَرْقُسْ از إِضطرابِ مسیح خبر می دِهَد، امّا نمیدانم از إِستیصالِ او نیز خَبَر می‎دِهَد یا نه. چیزی که بیش از هر توضیح و تفسیری در نقاشیِ هولْبایْنْ برایِ من چشمگیر است همان فَقْدِ اُمید است، و شاید فَقْدانِ/از کَفْ دادنِ اُمید به از کف دادنِ إیمان نیز بیانجامد. شاید ایمانْ ضرورةً با اُمید گره خورده باشد، امّا نمی‎دانم آیا اُمید نیز با ایمان پیوندی دارد یا نه.
از اینها بگذرم. دوستِ جوانِ بسیار باهوش و خوش‎ذوقی، دربارۀ تفاوتِ رُمانهایِ کازانْتْزاکیس—که او نیز به شِدَّتْ محبوبِ من است(کازانْتْزاکیس!)—، با داستایسکی گفته بود: داستان‎هایِ داستایسکی از ظُلَمات شروع می‎شود و به روشنائی خَتم می‎شود، و کازانْتْزاکیس از نور و روشنائی شروع می‎کند و با ظُلَمات تمام می‎کند. سِوایِ درستی یا نادرستی این داوری، بنظرم توصیفِ خوبی است و بصیرتی در آن هست.
إحساسِ من از هر بار دیدنِ این تابلویِ(عکسِ تابْلو) هولْبایْنْ هرگز این نبوده است که، مسیح به راحتی دردها و آلامِ جان‎اش را تاب آورده است، و هرگز نومید نشده است. بنحو غریبی این تصویرِ شگفت‎انگیز، هر نوع بارقۀ اُمیدی را در دِلم می‎خُشکاند؛ چشمان‎اش چه بی‎فروغ‎اند... . 

_______________


* ترجَمه‎ها از پیروز سیّار، نگر: عهدِ جدید، ترجَمۀ پیروزِ سیّار، نشرِ نِی، چاپِ سِوُم 1393. 
تأکیدها از من است؛ در رسم‎الخظ نیز اندککی تغییراتی داده‎ام.
**در رسالۀ أَوَّلِ کُرَنْتیٖانْ 13:13، می‎خوانیم: ˮپس اکنون این سه چیز باقی می‎مانَد: ایمان، اُمید، مَحَبَّت، لیک بزرگ‎ترینِ آنها مَحَبَّتْ است. ظاهرًا یکی از تفاسیرِ مشهور از مسیحیّت اینست که این سه از مهم‎ترین فضائلِ مسیحی و از أصولِ مهمّ مسیحیّت‎اند. 
*** اینکه گفتهاند، آیا در قُرونِ وُسطیٰ اندوه و مرگ را ستایشْ میکردهاند، و نه شادی و زندگی، عجالةً خارج از ما نَحْنُ فیه است، و من هم سوادش را ندارم؛ اگر خارج هم نمیبود و سوادش نیز می‌‎‎داشتم، فعلًا علاقه و حوصلهای ندارم به آن فکر کنم و بپردازم. نمی‎خواهم حرفی "تطبیقی"(!) زده باشم، فقطْ برایِ تحذیرِ از گُمانِ انحصارِ بَعْضِ چیزها دَرْ یک فرهنگِ خاصّ شاید نوشتن‎اش بی‎فائدتی هم نباشد:
اینکه در قُرونِ وُسطیٰ دائِمًا تذکّر به مرگ اهمیّت داشته است، صِرفًا پدیدهای نیست که، فَقَطْ در عَوالِمِ مسیحی بِتَوانْ سُراغْ کرد، در فرهنگهای دیگر، از جُمله در فرهنگِ إِسلامی، نیز این تذکّرْ سابقه دارد و مُهمّ قلمداد شُده است؛ سِوایِ مُکَرر شُدَنِ ذکرِ مرگ و اهمیّتِ تذکّرِ بدان در مُصْحَفْ(=قرآن)؛  فُقَها و صوفیّه نیز کِرارًا بدان إِشاره کرده‎اند. در مأثوراتِ دینی مأثوره‎ای هست که بیشترِ صوفیّه آن را حدیث تلقّی کرده‎اند، ولی در مَنابعِ معتبرِ حدیثی از آن چونان حدیث ذکری نرفته است: حَاسِبُوا اَعْمَالَکُمْ قَبْلَ اَنْ تُحَاسَبُوا وَ زِنُوا اَنْفُسَکُمْ قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا وَ مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا؛ یعنی: پیش از آنکه حِسابَتانْ را بَرْرَسَندْ أَعمالِ خود را مُحاسبه کُنید و پیش آنکه عَمَلِتانْ سَنْجیده شَوَدْ نَفْسِتان را بَرْسَنجید و پیش از آنکه مرگْ به سُراغِتانْ آیَدْ بمیرید. معمولًا تنها بخشِ کوتاهی ازین مأثوره نَقل می‎شود: مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا. و نیز: اَکثِرُوا مِنْ ذِکْرِ الْمَوتِ فَاِنَّهُ یَزْهَدُ فِی الدُّنْیا.(که در حدیث بودنِ این مأثوره نیز چند و چون کرده‎اند.) نیز در قرآن کِرارًا از مرگ سخن رفته است؛ نگر: الجمعة 8:62.

۱۳۹۷ فروردین ۱۲, یکشنبه

زمین یا سَرْزَمین؟، مُحیطِ زیست یا فِلَسْطِين؟

مسأله به نظرم مسألۀ  دِقَّتْ است، و توجّه دادن به پدیده‎ای که می‎تَواند رهزنی کُنَد. این روزها که مُکَرَرًا أَخبارِ تلخِ غَزَه را می‎شَنَوَم و می‎خوانَم، در وبلاگِ بی‎بی‎سی‎ فارسی و دؤیچه‎وِلۀ فارسی و نیز بَعْضِ رَسانه‎های فارسی و عربی و انگلیسی‎زبانِ دیگر، به کرّات می‎بینم و می‎شنوم که نوشته‎ و گفته‎اند "روزِ زمین". الجزیرۀ انگلیسی نیز همین عبارت را تَکرار می‎کند، و از برخی از خبرگزاری‎های عربی‎زبان نیز دیده و یا‎ شُنوده‎ام که نوشته‎ و گفته‎اند "يَوْم اَلْأَرْض". ظاهرًا تعبیرِ "يَوْم اَلْأَرْض" در عربی و نیز "Land Day" در انگلیسی و "روزِ زمین" در فارسی(در ویکیپدیای فارسی: روزِ سرزمین)، راجعْ است به همان تَجَمُّعِ إِعتراضی‎ای که، ریشه‎هایش به مارسِ 1976 در فلسطین می‎رَسَد. امّا یک روزِ دیگر هم هست که در فارسی به آن "روزِ زمین" می‎گویند، و در عربی نیز "يَوْم اَلْأَرْض"(!)، امّا در انگلیسی به آن "Earth Day" می‎گویند(و ماجرایش به 1969 میلادی می‎رَسَد).و این دُوُمی راجعْ نیست به مسألۀ فلسطین و بخصوص آن روزِ خاصِّ 1976، بلکه به بُحران و مسائلِ زیست‎محیطی راجعْ است. آنچه نیز مربوط به مسألۀ فلسطین است در أَصلِ عربی‎اش "يَوْم اَلْأَرْض‎الفِلَسطينيّ" است، که ظاهرًا بخاطرِ اختصارنویسی/گویی به آن "يَوْم اَلْأَرْض" می‎گویند.
صرفًا از برای دِقَّت: یکی از برابرهایِ فارسیِ "أَرْضِ"عربی، "سرزمین" است(همچنان که یکی دیگر از برابرهایش "زمین"). آیا بهتر نیست به‎جایِ "روزِ زمین" ترجَمۀ فارسیِ عبارتِ کاملِ عربی‎اش "يَوْم اَلْأَرْض‎الفِلَسطينيّ" را بکار بریم؟ یعنی بگوییم: روزِ سرزمینِ فلسطین. و یا اگر قرارِ بر إِختصار است، از عبارتِ "روزِ سرزمین" استفاده کُنیم؟. و نیز، شاید بهتر باشد در عربی، سِوایِ فهمی که عرب‎زبانان از تعبیرِ "يَوْم اَلْأَرْض" دارند(و مشاهدۀ من از کاربردِ این تعبیر اینست که، بیشینۀ مردُمان کشورهای عربی از کاربردِ این تعبیر متوجّه "مسألۀ فلسطین" می‎شوند و نه مسألۀ محیطِ زیست)، صِرفًا برای تَدقیقِ در کاربُردِ تعابیرْ از کُلِّ عبارتِ "يَوْم اَلْأَرْض‎الفِلَسطينيّ" استفاده شود؟ 

زِیتونْ در خون: عَبدالفَتّاح عَبدالنَبی...





به سَمْتِ مَردُم‎اش می‎دَوید، و نه مرزها و سربازانِ إسرائیل؛ لاستیکی برایِ کم کردنِ تأثیرِ گازِ اشک‎آور به دست داشت، نه اسلحه‎ای برای تیراندازی. فیلمِ تکان‌دهندۀ تیراندازی را هم در صفحۀ منبعِ عکس می‎توانْ دید، و همۀ زشتیِ نحوۀ شهادتِ عبدالفتّاح عبدالنَبی.
عکس از: واشنگتن پُست.