۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

حدّثني عن لحظة الوداع...


رؤیا می‎بیند: رؤیای زَنْبَقْ‎های سفید و شاخه‎ی زِیتونْ، به من گفت: خواب می‎بینم، خوابِ پرنده‎ را، و گُلِ لیمو را، و غُنْچه‎ی بادام را. 

کمی مانده به 4 صُبحِ 29‎امِ آبانِ آن سال. 





____________

شاید آن لحظه داشتم شعری را می‎جویدم!

۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

کرمانشاه

به قولِ یک وبلاگ‎نویس: «در تهران و اصفهان و یزد و شیراز و تبریز، در لس‌انجلس و نیویورک و پاریس و کوالالامپور و سیدنی، ونکوور و لندن و پراگ و دهلی، می‌شود یک شب رستوران نرفت. » 
حساب شماره‎ی ۹۹۹۹۹ بانک ملت(قابل پرداخت در شعب بانک ملت سراسر کشور و خودپردازها) و حساب ارزی ۷۰۲۰۷۰ بانک ملی (قابل پرداخت در شعب بانک ملی سراسر کشور) به نیازمندان و حادثه‌دیدگان کمک کنند.

به گزارش ایسنا، شهروندان می توانند برای کمک به هموطنان زلزله زده غرب کشور مبالغ خود را به شماره حساب 99999 به نام هلال احمر نزد بانک‌های ملی، ملت، صادرات، رفاه،‌ مسکن،‌ دی، تجارت،‌ سپه،پارسیان، شهر،‌ آینده و رسالت و شماره حساب 702070(ارزی دلار) 800300 (ارزی یورو) بانک ملی و 1404440(ارزی دلار) بانک ملت واریز کنند.

همچنین کدهای #112*3*741* و #724* برای پرداخت آسان موبایلی و شماره کارت 6104337770064606 برای دریافت و ارسال کمک های نقدی به زلزله‌زدگان در دسترس شهروندان خواهد بود.

هموطنان عزیز جهت اهدا کمک های غیرنقدی خود می توانند به آدرس تهران میدان انقلاب خیابان کارگر جنوبی کوچه شهید مهدیزاده جمعیت هلال احمر شهرتهران مراجعه و یا با شماره تلفن: 66923040 تماس حاصل نمایند.

در اطلاعیه هلال احمر آمده است: تمرکز اصلی جمعیت هلال احمر در جمع آوری کمک های نقدی است تا بتوان براساس نیازهای مردم آسیب دیده اقلام مورد نیاز را تهیه و ارسال کرد. همچنین مردم شریف ایران به منظور حفظ کرامت انسانی از جمع آوری هر گونه مواد فاسد شدنی اجتناب کنند.

۱۳۹۶ آبان ۲۳, سه‌شنبه

لا تتلكَّأ!

... يصحو على

كسَل الفجر. يعزف لحناً لموتسارت.

يفكِّر في رحلة الفكر عبر الحدود

وفوق الحواجز....
 يلعن مستشرقاً 
يُرْشِدُ الجنرالَ الى نقطة الضعف

في قلب شرقيّةٍ. يستحمُّ. ويختارُ

بَدْلَتَهُ بأناقةِ دِيكٍ. ويشربُ

قهوتَهُ بالحليب. ويصرخ بالفجر:

لا تتلكَّأ!

____________



*شعرِ "طباق" از:‌محمود درویش

إلا أمٌّ واحدة: شاید سپهری هم فقط یک مادر داشته بوده است!

جَنابِ آقای داریوشِ شایْگانْ، در صُحبَتِ کوتاهیْ در جلسه‎ی رونمایی از کتابِشان ”در جستوجوی فضاهای گمشده“ درباره‎ی شعرِ شاعر و دوستِ فَقْیدَشْ سُهراب سپهری می‎گویند: «فرانسه بلد بود، خوب. حتّی بعضی شعرهای آخَرِش به فرانسه است. چون اینقدر به زبون فارسی فشار اُورده بود که فارسی نمی‎کشید دیگه. داشت می‎شکست. فنراش داشت دَرْ می‎رفت. واسه همین به فرانسه گفت.»
برای این داعی، معلوم نیست چطور کسی که زبانِ دُوُم‎اش فرانسه است، درباره‎ی فرانسه‎دانیِ کسی که زبانِ دُوُم‎اش فرانسه است، می‎تواند از تعبیرِ "خوب" استفاده کند(نمی‎گویم نمی‎تواند، می‎گویم این گفته مبهم است برایِ من)، لابُد معنایی دارد که به عَقْل و ذهنِ ضعیفِ بنده و أمْثالِ بنده نمی‎رَسَد(و البته شاید در مقامِ پاسُخ کسانی بگویند: شاید جَنابِ آقای شایگان با آن ترتبیّت خاصّ‎شان در کودکی و ... و ... ، فی‎الواقع فرانسه را در همان حدّ و حدودِ فارسیِ مادری(؟!) و یا حتّی بهتر بدانند و بلد باشند. شاید هم همینطور باشد که می‎فرمایند). البته "فشار به زبان فارسی" و "شکسته‎ شدنِ" این زبانِ بی‎نوا و "فنر" در رفتنِ این زبانْ علی‎الظاهر—بِنا به ادّعای جَنابِ آقای شایگان—، همه برایِ من اندکی گنگ و مبهم‎اند. امّا این ناتوانیِ ذهنی من در فهم کلامِ دیگران، شاید خیلی مدخلیّتی نداشته باشد. 
یکی از روشنفکرانِ نسلِ جوانِ معاصر نیز زمانی در ستایشِ از کسی که أَدبِ قدیمِ فارسی و عربی را کمابیش خوب می‎داند و شعر هم به فارسی گفته است و با زبان انگلیسی نیز آشنایی دارد، گفته بود: فلانی حتّی به انگلیسی هم شعر می‎گوید!
دوستِ زبانْ‎دان و نُکته سنجی، که ادبیّات انگلیسی را خوب می‎داند(و فارسی‎زبان است)، از برای راقمِ این سوادْ از جوانی تعریف می‎کرد که، سالهایی از کودکی و جوانی‎اش را در امریکای شُمالی زندگی می‎کرده است— از حدود ده دوازده سالگی تا بیست و یکی دو سالگی—، انگلیسی را خوب می‎‌دانست، و ادبیّاتِ انگلیسی هم خوب می‎خوانْد، عَلاقه‎ای هم به عَوالِمِ شعر و شاعری داشت و گاهی چیزهایی به فارسی می‎نوشت/ می‎سرود[نمی‎دانم امروز شعر را "می‎‌گویند" و یا "می‎سرایند" و یا "می‎نویسند"]. یک بار این جوانِ خارج دیده و زیسته، به این دوستِ پا به سنّ گذاشتهی این داعی‎، در نامه‎ای نوشته بود: "من گاهی به انگلیسی نیز شعر می‎نویسم/می‎سرایم/می‎گویم، مایل‎ام، چند تایی برای تو بفرستم و نظر بدهی". دوستِ مَنْ‎بَنده هم در پاسُخی متواضعانه نوشته بود: متأسفانه من صلاحیّت نظر دادن در این باره ندارم. انگلیسی زبان مادری من نیست، بهتر است از یک انگلیسی زبانِ ادیب بخواهی اشعارِ انگلیسی تو را بررسد.—جوان، به بصیرتی که در این پاسخ بود پِی بُرد و نوشت: از جوابِ شما نکته‎ و بصیرت  مهمّی یاد گرفتم: زبانِ مادری من انگلیسی نیست، و فکر می‎کنم بهتر است اگر حرفی دارم به زبانِ مادری‎ام بزنم. از شُما ممنون‎ام.
أدونیس، شاعرِ و پِژوهشگرِ نامدارِ معاصر عربْ نیز که سالهاست در فرانسه زندگی می‎کند، و زبانِ فرانسه را ، ظاهرًا، خوب می‎داند و اینقدری که من‎بنده‎ی راجِلْ از أهلِ فنّ شُنوده‎ و مطّلع‎ام، فرانسه را فصیح و ادیبانه می‎داند؛ در مصاحبه‎ای، نکته‎سنجانه در پاسخ به این سؤال که، چرا به‎زبان فرانسه، که خیلی خوب آشنایی—و ما می‎دانیم در لبنان و شاخِ افریقا و ... عرب‎زبانانِ بسیاری، از همان کودکی فرانسه را چونان زبانِ مادری می‎آموزند و أدونیس علیرغم سوری بودنش، سالها در چنین کشورهایی زندگی کرده است—، شعر نمی‎گویی؟ أدونیس در پاسخ می‎گوید: «الأم هي لغة الإبداع الشعري، وليس للإنسان إلا أمٌّ واحدة.» یعنی: زبانِ مادری زبان خلاقیّت است، و انسان تنها یک مادر دارد!


البته: لابُد، همیشه می‎توان از مثالهایِ نقضی نیز سُراغ کرد!

۱۳۹۶ مهر ۲۵, سه‌شنبه

...I guess you could say I’ve a call


Dying
.Is an art, like everything else   
.I do it exceptionally well


"Sylvia Plath"

داستانی که خیلی پلیسی نیست!

 در داستانهای پلیسیای که همه میشناسیم، کمابیش همهی حدس و گمانهایِ کاراگاه/  پلیس، مُصیب است(خطایی هم باشد سریع اصلاح میشود و هر خطایی انگار اصلاحشدنی است). آخِرِ ماجرا نیز، همیشه، خوبوخوش تمام میشود، عامل شرّ پیدا میشود، و درد و رنجهایی که به بار آورده، معمولًا مرتفع میشود و زخمهای جسمی و آلامِ روحی و روانی نیز رفو. اگر هم نشد، به إجبارِ خوانندگان، بعد از مرگِ قهرمانِ داستان، باز قهرمان، بنحوی طبیعی یا غیرطبیعی، زنده میشود و شرّ را شکست میدهد. نظامِ جهانِ غالبِ داستانهایِ پلیسی، مثل خیلی داستانهای واقعی در زندگی واقعی دو قطب دارد: خَیر و شرّ.(و فهمِ من از زندگی معمولِ مردمانْ این است که غالباً همه چیز را دو قطبی و سیاه و سفید میفهمیم و نه طیفی وسیع و مدرّج و رنگارنگ.) 
امّا، زندگیْ داستانِ پُلیسی به سبکِ داستانهای شرلوک هومز و پوآرو و ... نیست که، حادثهای رُخ دهد، و بعد بدنبالِ شواهد بگردیم و با حدس و گمانهای منطقی و إستدلال، نتیجهای مشخّص و معیَّنْ حاصل کنیم: نتیجهی منطقیای که—ایبسا—، در آن شکْ رخنهای نمیتواند کرد. چقدر از زندگی ما اندیشیده و متأملانه است که، بخواهیم همان اندکک را نیز به کلیّت زندگیمان تعمیم دهیم؟ و چقدر از زندگیِ ما را علل مخفَّفه و تصادفِ محض و بختوإقبال تشکیل داده است؟ 
راویِ اصلیِ داستانِقولْ: مرثیهای بر رُمانِ پُلیسی"(که خود پُلیسی پیرسال است)* در جایی خطاب به کسی که تخصصاش داستانِ پُلیسی است میگوید: « شُما دُنیایی میسازید که بتوان برآن پیروز شد.»(یا شاید باید تأکید کنم: ضرورةً باید برآن پیروز شد) دُنیایی مثلِ بازیِ شطرنج: خانهها از پیش مشخّص، تکنیکها، تحلیل، روش، اصول، حرکت و ... ، جایِ همه چیز مشخّص و معیّن است، تنها لازم است مقداری هوش و منطق و استدلالِ قیاسی و استقرایی، و روابطِ علّی-معلولی بدانیم. اگر مُهرهای حرکتی میکند، لابُد علّتی داشته است، نظامِ جهانْ نظامی علّی-معلولی است. چیزی بیعلّت نیست. همه چیز روشن است و یا روشن خواهد شُد، فقط اندکی صبر لازم است؛ آفتابِ حقیقت آخرالأمر طلوع خواهد کرد.
شخصیّتهای داستانهای پُلیسی نیز غالبًا بسیارتیزهوشاند و دقیقالنظر، با علمی از علوم آشنایی خوبی دارند، فرهیختهاند و به منطق مسلّط، و البته نوعًا تُهی از عاطفه(یا کم عاطفهاند، یا عاطفه مهمّ نیست یا کم اهمیّت است!). جنایتی که اتّفاق افتاده، بیشتر چیزی چونان حلّ مسألهای در ریاضیّات است، کاراگاهِ تیزهوشِ داستان نیز در وهلهی نَخُست برایِ نَفْسِ لَذَّتبُردن میخواهد جنایت را حلّ کند، مثل یک ریاضیدان که مسألهای را حلّ میکند. منطقِ سرد بر جهانِ داستانِ پُلیسی حکمفرماست، انگار همه چیز از عاطفه تُهی است. بیشتر جنایتکارها نیز، آدمهایی تیزهوشاند و حتّی فرهیخته و بسیار منطقی
داستانِ پُلیسی جهانِ ایدهآلی است! امّا جهانِ واقعی، نامنتظر نیست حادثهای ساده، تمام حساب و کتاب ما را به هم بریزد، بسیاری علل درکارند که ما از آنها کمترین اطّلاعی نداریم. داستانِ قولِ دورنمات، هم آن نظامِ دو قطبیِ خَیر و شرّ و هم علّیومعلولی را بر هم میزند، دستِ امور مخفی و شانسی و تصادفی باز میشود، و کاراگاهِ باهوشِ داستان که از برایِ شکارِ قاتلی—که اصلًا باهوش نیست و کودن نیز هست—، کمین کرده، هرگز قاتل را دستگیر نمیکند. حادثهای مضحک اتّفاق میافتد، همچنان که حادثهای احمقانه باعث شده بود قاتل بعد از قتل نخست چندین قتل را مرتکب شود
چه میخواهم بگویم؟ دارم میگویم انتظاراتِ ما ضرورةً وَجهی منطقی ندارند، و لزومًا برآورده نیز نمیشوند: واقعیّت زندگی این است. یا دقیقتر: یکی از واقعیّات مهمّ زندگی بنظر(و تجربهی) من این است. – حالا اگر کسی به بیماری سختی مبتلاء شده باشد و مُدام بگوییم(حتّی آقا یا خانم پزشک)، بهتر میشوی، خوب میشوی و فلان است و بیستار، و آزمایشها بهمان چیزهای خوب هم نشان میدهند(کنار بسیاری چیزهای ناخوب)، شاید بد نیست به بیماری که مبتلاء است، لابُد درد هم متحمّل میشود، اندکی حقّ داد که نگران باشد، حتّی ناامید باشد و افسرده(هرچند اینها ذیلِ حقّ و حقوق قرار نگیرند!)، اگر کسانی--از دوستان، آشنایان و اقوام و ...--، مُدام میگویند خوب میشوی و ... ببین فلان است و بهمان، شاید بد نباشد به واقعیّتها بیشتر توجّه کنند تا بهتر بفهمند وضع اینقدرها هم خوب نیست که "تصوّر" میکنند
اینکه من چه "تصوّری" از واقعیّت دارم و "واقعیّتِ بالفعل" چیست، دو چیزاند. و اینکه بخواهم آن تصوّرِ ایبسا ناراستِ خودم و تجربه ناشدهام از واقعیّت را به کسی که دارد دردی میکشد و رنج و محنتی میبرد، مدام گوشزد کنم، شاید چندان هم با واقعیّتِ صُلب و سختِ کسی که دارد دردی و رنجی متحمّل میشود، موافق نیفتد.
شاید بد نباشد که گاهی این سخن حکیمانه را با خودمان تَکرار کنیم:


*
از این داستان دو ترجمه به فارسی بدست داده شده است: عزتالله فولادوند از روی ترجمه‌ی انگلیسی(بدونِ عنوانِ دوم)، و محمود حسینی‌زاد از روی اصلِ آلمانی(با عنوانِ دُوُم-ولی بجای "مرثیه"، ترجمه کرده است "فاتحه").
**و فکر می‌کنم این جمله را کسی جایی ترجمه کرده بود اما کی و کجا یادم نیست! 

۱۳۹۶ مهر ۲, یکشنبه

سرتُ في رؤيايَ ...

ومثلما سار المسيحُ على البحيرة …

سرتُ في رؤيايَ . لكنِّي نزلتُ عن

الصليب لأنني أَخشى العُلُوَّ ولا

أُبشِّرُ بالقيامة . لم أُغيِّر غيرَ إيقاعي

لأَسمع صوتَ قلبي واضحاً …

«و همانطور که مسیح بر دریاچه راه رفت
من بر رؤيای خود راه رفتم. امّا از صلیب فرود آمدم،
 چرا که از بلندیها می‎ترسم و به رستخیز بشارت نمی‎دهم. 
چیزی جز ایقاعم را تغییر نمی‎دهم 
تا صدای قلبم را به‎وضوح بشنوم...» 

----------
محمود درویش را بسیار دوست می‎دارم(هم شخصیّت‎اش را و هم شعرهایش را). صدایش را نیز دوست دارم و آن دکلمه‎های شورمندانه‎ی اشعار خودش. و این شعر بلندِ او را نیز چه دوست می‎دارم. وقتی این شعر را خودْ دکلمه می‎کرد نیز بسیار دوست دارم، بخصوص بخشِ آخِرِ این شعر بلند را، که إِبتدایش را در اینجا آورده‎ام. وقتی که تنی خسته و دلی بی‎قرار هم باشد، و "او" نیز دور باشد، خواندن و شنیدنِ محمود درویش رامش‎بخش است.