۱۳۹۶ خرداد ۳۱, چهارشنبه

شَبْ خانه روشَنْ می‎شَوَد چونْ یادِ نامَتْ می‎کُنَم...


لعلّ اللهَ یُحدِث بَعدَ ذٰلک أَمرًا!

گُفتْ بخوان، خواندم، الان به لُطفِ او و اجابتِ أَمرش-که معترفم همیشه عاقلتر از من بوده و بهتر و دقیقتر و سنجیده‎ و ظریفتر و مهربانانه‎تر کاری کرده، سخنی گفته، امری کرده به من و... و ...(و این روزهای سخت و محنت‎بار بهتر و عمیقتر اینهمه را میفهمم)-، الان اندککی آرامترم. و کسی که این دلآشوبه و آسیمگی و بیقراریِ جانفرسا و فروپژمرنده را تجربه کرده باشد، خوب میفهمد این "اندکک" چه بزرگ است، خاصّه اگر در اجابتِ أَمرِ "او" بوده باشد، که همین بتنهایی برایِ مَن پُر از لُطف و رحمت است.
«مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ»، بخشی از "بقره": 255

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

سایه‎یِ شوم و سنگینِ گذشته: به بهانه‎یِ چند دیدار، گفت‎وگو، و سکوت(گذشته حاضر است!)


أَوَّل: اینکه بگویی مَنْ فُلان کار را کردهام و یا بهمان فضیلت را دارم و یا در حقِّ بیستار کَس، بهمان کُمَک/مَحَبَّتْ/ کار و ... و ... را انجام داده‎ام، و  یا فلان حقّ و ... و .... را در نِسبَتِ با دیگری—که شاید برای او کاری کرده باشم یا نکرده باشم—، و یا در نسبتِ با خودم دارم، سهل است(یا من فکر می‎کنم چندان دشوار نباید باشد، بخصوص اگر اندکی خودشیفتگی و خودگُزینی و خودمَداری مَحض نیز داشته باشی). سُخَنْ گفتن از حَسَنات و خوبیها و افعالی که، شاید هم نَفْسِ انجام و تَحَقُّقِشان خوب بوده است و  هم نتایجی که بر آن مترتب شُده است، خوب بوده باشد، چندان دشوار نیست-اگر اصلًا دشوار بِتَوانَد بود-، امّا حرف زدن از رذائل و افعالِ ناروا و ناراستیها، و اعترافِ به خطا کاریست که، اگر نگویم برای بَعْضِ کَسان مُحال است(از جُمله خودِ من)، امّا بیهیچ گفتوگوی، سخت دشوار است. 
دُوُم: و باز این نیز هست که، وقتی میخواهیم در مجلسی، سُخَنی را نُقْلِ محفلمان کنیم، گُمان میکنم، سهل باشد از آن رذائل و افعالِ—شاید بینهایتْ بد و زشت، و ناروایی که، شاید شمارش ناپذیر باشد/بنماید—، و از شخصِ خاصّی نیز بروز کرده،  حرف بزنیم. منظورم افعالِ ناروا و بدی است که، آسیبهای روانی و معنوی شمارناپذیری بر جان و دل بسیاری کسان وارد کرده است، و زخمهای ناسورِ نازدودنی بر روانِ کَس/کسانی زده باشد.
سوّم: اینکه کسی در گذشته خطایی/خطاهایی و فعل/افعالِ ناروایی مرتکب شده باشد(و این افعالِ ناروا و زشت و بد بینهایت مشمئز کننده بوده باشند)، بیهیچ شَکّی اگر آن فعل، بر دائره و حوزه‎یِ حقوق اشتمال داشته باشد، آن فرد باید مجازات شود،  اگر آن فعل بد وجهی اخلاقی داشته باشد، بر عهده فرد گناهکار است که، وظیفهیِ پوزشخواهی و جبران را بجا بیاورد. و دقیق نمیدانم برای انجام ندادن چنان چیزی(پوزش و جبران) چه عذری میتوان داشت/تراشید.
چهارم: تصوّری که به ذهن میرسد شاید این باشد—و  به ذهن خودم هم میرسد—، سخن گفتن از ”بدیهایِواقعیِ کسیْ به کَس یا کسانی که، إِطّلاعِ دقیقی از بدکردهایِ/بدکاریهایِ آن شخص ندارند،  مصداقِ فعلِ زشت و ناروایِ "بدگویی" نمیتواند باشد. امّا چرا؟ بنظر میرسد که چُنان چیزی جز گزارش ماوقع و اظهارِ واقعیّت چیز دیگری نمیتواند باشد. اما این نیز هست که،  امیدوار باید بود آنچه گزارش و شرح میشود، با دقّت و بیکم و کاست و نُقصان، و اضافتْ بیان شود(چیزی جز بیان ماوقع نباشد)، و به هر ترتیب نوعی و نحوهای از باژگونه نمایی واقعیّتْ در کار نباشد/نشود(شاید کسی بپرسد: ما چقدر از حاقِ واقعِ آنچه که رُخ داده اطّلاع داریم که بخواهیم چُنان گزارشی بدست دهیم؟ شاید این پرسش مهمّ باشد ولی برایِ من مدخلیّتی ندارد).
همچنین میتوان پرسید با گفتن بدیهای دیگری/دیگرانی چند، به کَس/کسانی دیگر که، احیانًا اطّلاع و خبری از آن بدیها ندارد/ند و یا حتّی فکر میکند/میکنند آن خطاکار/گناهکار فرد خوبی است (و توجّه دارم که معنای فرد خوب مبهم است) چه سودی میتواند داشته باشد؛ شاید یک پاسخ مقدر چنین چیزی باشد—و تصوّر میکنم شاید پاسخ بدبینانهای قلمداد شود— : میخواهیم خشم خود را إرضا کنیم. ولی فکر میکنم پاسخ درستتر و واقعبینانهتر این باشد: میخواهیم شرّی را نشان دهیم و از خطری که فی‎الواقعْ نزدیکِ آن کَس یا کسان است، ایشان را برحذر داریم/از ایان مراقبت کنیم. البته میشود از مسیح نقل قول کرد و گفت: «آنقدر بر او سنگ بیندازید تا بمیرد. ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا بحال گناهی نکرده است»(یوحنا: باب هشت)؛ و می‎شود این نَقْلِ قول از مسیح را حربه و فریبی برای دلسوزی دیگری و جلب ترحم و یا خودفریبی دیگرباره‎یِ خود و التیام عذاب وجدان تلقّی کرد(و شاید فی‎الواقع چُنین چیزی هم بوده باشد، هرچند ناخودآگاه). ولی شاید این آیه و قولِ مسیح چندان قانع کننده نباشد-یا برای بعضِ کسان چُنین نباشد-، بخصوص گناه تا گناه و گناهکار تا گناهکار داریم. ناگهان پرده بر می‎افتد و آشکار می‎شود که، کسی که بسیار محل وثوق و اعتماد بوده است چیزی جز ظلمات و شرّ و بدی در او هیچ یافت نمی‎شده است. دیواری تاریک و سیاه هویدا میشود؛ آتشی بلند از تبهگنی و پلشتی بوده نه نوری از جانبِ شرقِ معنوی. نه تنها اعتمادهایی عمیق و عریق شکسته و خُرد و خراب می‎شوند، بلکه دلها و جانهایی زخم خورده است: زخمهایی ناسور...
پنجم: کسی خطاهای بیشمار و بسیار بد میکند و از همه جهت گناهکار قلمداد می‎شود(و نه تنها قلمداد بلکه فی‎الواقع چُنین است)، در جایی که قرارست بخاطر خطای ”الف“ محاکمه شود میگویند تو پیشتر هم خطای ”ج“ را نیز مرتکب شده‎ای. آنقدری که من می‎فهمم، به لحاظ منطقی نمیشود گفت آن خطای جیم را هم با الف به محک دادگاه می‎نهیم. دو ادّعا را باید جداگانه بررسید، و دو حکم جداگانه نیز میطلبند(جز آنکه ربطشان روشن و اثبات شود: آنقدری که من می‎فهمم).
ششم: کسی گناه کرده اما سعی کرده  خودش را اصلاح کند، کوشیده دیگر آن خطاها را مرتکب نشود و یا کمتر خطاهایی از آن دست کند—خواه خطاهای خواسته و خواه ناخواسته. هنوز دارد سعی میکند و هنوز، متأسفانه، شکست می‎خورد، امّا شاید اندکی و تنها اندکی و خردکی، اصلاح پذیرفته و  بهتر شده باشد(یا اُمیدوار است که بهتر شده باشد). خطاهای گذشته آثارشان باقیست—زخمهای ناسوری بر عُمقِ جانِ آدمهای واقعی—، امّا بعضِ این خطاها را دیگر انجام نمیدهد(و هر روز سعی می‎کند چنان نکند). سعی کرده آنچه  از خطا را که، در گذشته میکرده دیگر تکرار نکند هرچند توفیق چندانی هم حاصل نکرده است—هرچند هنوز نتوانسته دو وظیفه‎یِ پوزشخواهی و جبران را انجام دهد؛ شاید هنوز توانش را ندارد، نه اینکه نخواهد انجام بدهد(اگر این هنوز توانش را ندارد خودفریبی نبوده باشد)، هنوز و هر روز کابوسِ گناه میبیند—، با امروزش چه باید کند؟ چه باید کرد؟ (آیا می‎شود گذشته‎یِ تاریک و ظلمانی‎اش را فراموش کرد؟ نادیده گرفت؟ عفو کرد؟ باید چه کند؟(اگر توان آن کار را اصلًا داشته باشد)، باید چه کار کرد با او؟).
هفتم: شاید دیگر برایش مهم نیست بخشوده و عفو شود(از جانب دیگران). مهمتر شاید این باشد که خودش، خودش را عفو کند.
هشتم: اگر نمی‎شود گذشته را اصلاح کرد و آثارو  نتایجی که بر آن افعالِ گذشته مترتب شُده است را کاری کرد، اگر نمی‎توان از زیر سایه‎یِ سنگینِ تاریکِ گذشته رَها شُد، اگر حضوریْ می‎تواند چنان تاریک و ظلمانی باشد که، نه اصلاح بپذیرد و نه تغییری مثبت، اگر حضوری باعث رنج و بیادآوری رنجهایی دلخراش می‎شود، چه راهی می‎توان یافت؟

اندک اندک مسیر را باید تغییر داد
اندک اندک باید ناپدید شد
اندک اندک باید غایب شوی
اندک اندک حضور کمرنگتر
امّا اینها فایده‎ای ندارند بنظرم. باید ناگهان محو شُد:


انگار نبوده‎ای. 

۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه

مَزْمورِ حُزنْ

کَسی را می‎شناخت که هر وقت از "شدَّتِ حُزنْ نَفْس‎اش مُشرِف به موت می‎شُد" و "حُزن" بر نازُکایِ جانِ تفته و بی‎تاب‎اش گرانی می‎کرد، بخصوص اگر در جایی و جمعی می‎بود، در حضوری می‎بود، بزبانی بیگانه حرفهایی می‎زد، زبانی که آن "حاضران" در نیابندش(حتّی شنیده‎ام هر بار بزبانی و با لحنی خاصّ). قَدری غَریب بود. انگار حتّی نمی‎خواست کَسی بفهمد هست. حتّی شَنیده‎ام که یکبار با خود در گوشه‎ای می‎خوانْده:

مِن اَیِّ بِلادٍ اَتَیْت، مِن اَیَّ حَظیرةٍ لا اسْمَ لَها؟
لَمْ یَکْتَمِلْ وطنی بَعْدُ، رُوحی بَعیدةً و لا مُلْک لیَ.

آبْ بُرده دَریا را ... !

حَدْیثِ بَحرْ فَراموش شُد که دور از تو
زِ بَس گریسته‎ام آبْ بُرده دریا را


"کلیمِ کاشانی"

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۹, جمعه

رایِ ما سودی ندارد تا نباشد رایِ تو ... !

رفته بودیم رأی بدهیم، یک ساعت که سیستم قطع بود، و یک ساعت انتظار بیشتر کشیدیم، دو ساعت و نیمِ دیگر هم در صف بودیم(مجموع: سه ساعت و نیم)، در این آفتابِ داغِ امروزِ شهر، دو ساعت کامل زیر آفتاب بودیم، امّا همه صبوری می‎کردند و حتّی خوش و بِش. 
الان غزلیّاتِ سعدی را گشوده‎ام، می‎بینم سعدی هم "رأی‎گیری" را مُهم می‎دانسته! و حتّی توصیۀ اکید کرده. شاهد: 
رایِ ما سودی نَدارد تا نباشد رایِ تو ... !
 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

انتخاب‎ام را تَکرار می‎کُنَم

مَن تَکرار می‎کُنَم:

به آقایِ حَسَنِ روحانی رأی خواهم داد.

دلایلِ قوی باید و معنوی

دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن به حجت قوی
«سعدی»

سناریوهایی که برای "رأی ندادن" وجود دارد، به حصر استقرائی(و البته به نظر منِ شهروندِ معمولیِ وبلاگ‎نویس یا آنچه به ذهنِ ضعیفِ من میرسد) اینها هستند:

1) توطئه: و این توطئه دو نوع است: الف) همه چیز پُشتِ پرده مشخّص شُده است، همه چیز انتخابِ "نظام" است، مردم هیچ حقّی ندارند(توطئۀ داخلی). ب) دستانِ خارجی حکومت و نظامی که بر سر کار می‎آید را انتخاب می‎کنند، این حکومتهای خارجی یا مسکو است، یا لندن، یا واشنگتن یا تلاویو.
پاسخ: قائلانِ به این نظریّه، به ما نمی‎گویند پس چرا اوّلًا هروقت "ما مردم" در انتخابات "شرکت نکردیم"، ما مردم "بیشتر" ضرر کردیم، و هروقت شرکت کردیم، "کمتر" ضرر کردیم. و نیز پاسخ نمی‎دهند که چه اوضاع و احوالی رُخ بدهد می‎گویند این توطئه نبوده و انتخاب مستقیم مردم بوده. به نظر میرسد که، طبقِ نظریّه توطئه حتّی اگر مردم هم قدرت مطلق را کسب کنند(و البته برایم قدرت مطلق مردم مبهم است)، باز باید بگوییم که دسیسه و توطئه‎ای پُشت پرده خواسته که "مردم پیروز" شوند و "قدرت را کسب" کنند. ادّعایِ توطئه، ادّعایی است که، ظاهرًا قرار نیست به هیچ وجه "نقض" شود، و ادّعایی که نمی‎تواند به هیچ وجه نقض شود، معلوم نیست که، دقیقًا چه کاری می‎خواهد بکند؟ در ضمن کسانی که می‎گویند توطئه‎ای در کار بوده و هست(یا این بارِ خاصّ توطئه‎ای در کار است)، نمی‎گویند که از کُجا "فهمیده"اند توطئه‎ای در کار است! آیا به عالم غیب دسترس دارند؟ آیا می‎توانند ضمیر آدمها را بخوانند؟ آیا به اتّفاقات پُشتِ پرده دسترس دارند؟ و البته دسترس به هر کدام از این سه تا، یعنی آنکه، به چیزهایی دسترس دارند که، ما شهروندانِ عادیِ ایران دسترس نداریم. و قرار است دموکراسی چنان باشد که همه به چیزهایی دسترس داشته باشند! تا بتوانیم در مورد آن گفت‎وگو کنیم و نقش داشته باشیم. و البته بعضیها هم می‎گویند: توطئه که بدیهی است! مگر کوری نمیبینی؟! برای این ادّعا هم که ظاهرًا در هیچ شرایطی نقض نمی‎شود، باید دلیل آورد و نشان داد با کدام شواهد و قرائن می‎گویند "بدیهی" است! خیلی چیزهای بدیهی‎اند و همۀ آن چیزهای بدیهی محتاج شواهدی و دلیلی. نمی‎شود به کسی گفت: تو قاتلی، و این بدیهی است که تو قاتلی! باید با شواهد محکمه پسند، در دادگاهی عادل، با دلائل قوی، "اثبات" کرد آن فردِ خاصّ قاتل بوده است. در واقع: ادّعای توطئه را نمی‎توان به هیچ وجه راستی‎آزمایی کرد!
نوع دیگری از توطئه: همیشه اینطور بوده که دولتی که چهار سال کار کرده، دورۀ دوّم هم "رأی" می‎آورد، ما(مخالفانِ رأی دادن)، رأی هم ندهیم، باز از پیش معیّن کرده‎اند که همان فرد سابق، مجددًا رئیس‎جمهور شود.
پاسخ: علاوه بر تمام دلائل سابق که دربارۀ این ادّعا هم صادق است، یک دلیل دیگر اینجا(در مخالفت با این ادّعا) وجود دارد: طبقِ تعریف "اوّلین بارِ یک چیزی"، اوّلین بارِ آن چیز است! اگر نه اوّلین بار دُوُمین بار میشد! پس ای‎بسا برایِ اوّلین بار یک رئیس جمهور برای بارِ دُوُم انتخاب نشود!
2) تقلّب: می‎گویند تقلّب شُده و می‎شود و خواهد شد.
پاسخ: اوّلًا اگر "قبلًا" نیز تقلّبی شُده، باید با شواهد قوی و محکمه پسند و دلیلِ کافی، در دادگاهی نشان داد که "پیشتر" تقلّب شُده است. اینکه من شاهد بودم که درِ فلان ستاد را بستند، آراء را نشمردند، فلانی را بازداشت کردند، پیش از اتمام ساعتِ رأی گیری درِ آن حوزه و یا ستاد رأی گیری را بستند و یا ناظرانِ فلان نامزد انتخابات را بیرون کردند، برای "دادگاهی" کافی نیست. اگر "خودمان تنها" و یا "گروهمان به تنهایی" و یا "هم حزبیها" و "هم سلیقه"ها و ... و ... بخواهند حکم بدهند، و سپس محکوم کنند، بدونِ اینکه کسی/نهادی و یا شخصی حقیقی یا حقوقی در دادگاهی صالح و عادل حضور یابد و محاکمه شود، عین بی‎عدالتی است: و البته این رفتار، عین رفتاری است که این افراد به آن اعتراض دارند! دقیقتر: اعتراض بر سر "نادرستی" و "قانون شکنی" است، امّا خودِ آن اعتراض قانون شکنانه است! کسی که با هیولا می‎جنگید(علی الادّعا) خود تبدیل به هیولا شُد!   ثانیًا: در این انتخابات یکی از ناظران، ناظرانِ دولتِ یازدهم هستند.
3) این دولت/حکومت دیکتاتور/توتالیتر است، رأی دادن در چنین دولت/حکومتی معنا ندارد.
پاسخ: فکر نمی‎کنم این ادّعا که این دولت/حکومت "دیکتاتور/توتالیتر" است چندان درست باشد، چه آنکه به نظر می‎رسد که، کسانی که این حرف را می‎زنند نگاهی "سیاه و سفید" و یا "صفر و صد" به "دموکراسی دارند. دموکراسی امری ذومراتب است، درجه‎بندی دارد، چنین نیست که، دموکراسی صفر و صد باشد. یک نُمونۀ تاریخی: سالِ 1382 آقای احمدی‎نژاد پنجاه و سوّمین "شهردار" شهر تهران شد. دو سال بعد کاندیدِ رئیس‎جمهوری و سالِ 1384 رئیس‎جمهور ایران. سالِ 1382 بیشترِ جمعیّت 8 میلیون نفریِ تهران "قهر" کردند و گفتند انتخاباتِ "شواریِ شهر" تهران را "تحریم" می‎کنند، و در شهری 8 میلیونی آقای احمدی‎نژاد با 160هزار رأی، شهردار شُد. سالِ 1384 عدّۀ زیادی از ما مردمِ ایران گفتیم انتخاباتِ رئیس‎جمهوری را تحریم می‎:نیم، و پنجاه و سوّمین شهردار تهران، رئیس‎جمهور ایران شُد! فقط با "تحریم" و "قهر" ما مردم بود که، آقای احمدی‎نژاد "شهردار" و "رئیس‎جمهور شُد(و البته سیاسون نیز اشتباه کردند!). ظاهرًا رأی ما مردم "زور و قدرت" دارد! چنین نیست که بی‎تأثیر باشد، و البته در حکومتی که دیکتاتور/توتالیتاریسم باشد، رأی مردم نه زوری دارد و نه قدرتی و نه تأثیری.
4) رأی دادن فایده‎ای ندارد، ما باید کار دیگری بکنیم. و آن کارهایِ دیگر چه هستند؟ این چهار تا: "انقلاب"، "کودتا"، "جنگ داخلی"، و "حملۀ خارجی".
پاسخ: ظاهرًا با اضافه کردنِ "انتخابات به آن چهارتایِ بالا، پنج راه برای "بهتر" شدن وضع و حالِ اجتماعی و سیاسی و بهداشتی و اقتصادی و فرهنگی و ... و ... یک حکومت/دولت/کشور/ملّت وجود دارد(انقلاب، کودتا، جنگ داخلی، حملۀ خارجی و انتخابات). ما همۀ راهها را آزموده‎ایم، و همه فاجعه به بار آورده، کم هزینه‎ترین راه برای بهتر کردن وضع و حالمان، انتخابات است. و البته پیشینۀ انتخابات در ایران همین 40 سال است، کسانی که می‎گویند رأی ما تدثیری ندارد، ناچارند از یکی از راههای بدیلِ انتخابات یعنی: انقلاب، کودتا، جنگ داخلی و حملۀ خارجی، دفاع کنند. و بنظر میرسد هیچ کدام "هزینۀ" کمی ندارند! همه پرهزینه‎اند و به سادگی میتواند کشورمان را از بین ببرند، ولی انتخابات یعنی تغییر تدریجی، کسانی که می‎خواهند با انتخابات "ناگهان" همه چیز تغییر کند، بدون آنکه بدانند، به زبان حال می‎گویند: ما انقلاب می‎خواهیم/کودتاه می‎خواهیم و ... و .... ، چون تغییر ناگهای در آن بدیلهای چهارگانۀ "انتخابات" وجود دارد، انتخابات و فرایندِ دموکراسی، آرام است، آرام هم تغییر میدهد، تدریجی است، اندک اندک نفوذ میکند. کشوری با این بزرگی و این همه پیچیدگی و این همن مسائل نظری و مشکلات عملی، از دولتی توقّع "جهش" کردن، "غیرواقع‎بینانه" است. کسانی که مُدام می‎پرسند وضع و حال دانشجوها چنان مانده، و بهمان، و حرفهایی ازین دست میزنند"آرزواندیشانه" حرف میزنند، و منظورم از آرزواندیشی یعنی آنکه: خوش دارم که "الف"، "ب" باشد، پس "الف"، "ب" است! ولی آیا واقعًا هم چنین است؟ از "خوشایند" من و یا "بدایند" من می‎شود نتیجه‎ای برای واقعیّت گرفت؟ پاسخ منفی است. همینکه بدهکاری خارجی تا حدّی کم شده، منابع مالی و اقتصادی کشور در خارج آزاد شُده، اندکی از تحریمها رفع شُده، سایۀ شوم جنگ که بر سر ما بود رفع شده(و می‎دانیم هر کشوری که پرونده‎اش به "شورای نگهبانِ سازمان ملل" با جنگ داخلی یا حملۀ خارجی از بین رفته، جز ایران!)، همینکه وضع و حال کشاورزی کمی بهتر شده و مثلًا توانستیم مجددًا به خودکفایی در گندم برسیم، همینکه بهداشت ما بهتر شده، اینها کارهای کوچک و سهل و ساده‎ای نبوده! کم نبودند که کسانی در روزهای تحریم بخاطر دارو و بیمه جان از دست دادند! کارگرها و روستاها در ادامۀ این بهسازیها وضع و حالشان بهتر میشود، اگر استمراری در کار باشد!

دموکراسی، جای آیین‎نامه و نفوذِ شخصیّت نیست، جایِ گفت‎وگو و چانه‎زنی است و اقامۀ دلیل و عرضۀ شواهد. نمی‎توانیم با حبّ و بغض، آرزواندیشی، و بدونِ محاسبۀ عقلانی کاری از پیش ببریم. تصوّر من آنست که، با صبوری، تأمل، مهربانی، آینده‎نگری، و عقلانیّت به رأی دادن فکر کنیم.
حاصل؟
به نظر میرسد "رأی دادن" فی‎نفسه مطلوب است، و رأی دادن به کاندیدی که عقلانیّت پیشه کرده و شعارنمی‎دهد و عوام‎فریبی نمی‎کند، و ما را از وضع و حالی خطرناک و متلاطم به وضع و حالی با ثبات و قرار نسبی رسانده، مقرون به صلاحتر. رأی دادن تنها چیزی است که ما مردم داریم. در کشور ما دولت قدرتش زیاد است، با رأی دادنِ و مشارکت بالایِ ما، قدرت و دامنۀ نفوذ ما مردم هم بیشتر میشود. رأی ندادن، نگهداشتنِ وضع و حال در شرایط موجود نیست، بهتر کردن اوضاع و احوال هم نیست، رأی ندادن یعنی کسانی که، صلاحیّت ندارند امور کشور را در دست می‎گیرند. علاوه بر آن، ما همه شهروندانِ ایرانیم، بهتر است دست ازین توهّم برداریم که ما در سرنوشتِ یکدیگر تأثیری نداریم، وقتی رأی نمی‎دهیم، نه تنها یکی از معدود حقوقِ ارزشمند خودمان را، خودمان پایمال کرده‎ایم(و کسی که حقّوق حقۀ خودش را، و یکی از بنیادیترین حقوقِ خودش را، پایمال می‎کند معلوم نیست چطور توقّع دارد دیگران حقوق او را پاس بدارند)، بلکه از نظر اخلاقی، آثار و نتایجِ "رأی ندادنِ" ما، بر زندگیِ دیگران هم تأثیر مینهد. کما اینکه رأی دادنِ ما تأثیر میگذارد.
تنها چیزی که به آن اُمید میتوان داشت خودِ ما هستیم: ما مردم. دستی از غیب بیرون نخواهد آمد. اُمیدوارم ما مردم کاری کنیم که عقلانی است و مقرون به صلاح و خیرِ بیشتر برایِ  همۀ ما باشد.

خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار

رأی دادن/ندادن شخصی نیست!

خانُمی حدودًا سی و چند ساله در عینک‎فروشی، عینکی را تِست می‎کند، از عینک‎فروش می‎پرسد: بِهِم میاد؟، عینک‎فروش هم می‎گوید: آره این بِهِت میاد. مَنْ ناظرِ این گفت‎وگو. از خانُمی که دارد عینک را تِست می‎کند می‎پرسم، ببخشید خانم، جَسارت نباشه، من نه در ستادی هستم و نه عضو حزبی و نه هیچ چیز دیگری، یک شهروندِ معمولی مثل شُما، شُما "رأی" می‎دهید؟ خانُم با غَضَبْ و اندکی خَشم شاید به من نگاه می‎کند، و می‎گوید: خیلی ببخشید آقا! ولی این امری است شخصی! در ضمن خودِ سیاسیون به اندازۀ کافی سنگِ "رأی دادن" به سینه می‎زنند، لازم نیست شُما هم بگی. من می‎گویم: شاید عینکِ شُما امری شخصی باشد و اینکه به شُما میاد یا نه، ولی مایل باشید نظری کسی را بپرسید(مثلًا خانمِ فروشنده)، ولی رأی دادن اصلًا شخصی نیست. چرا؟ چون وقتی "رأی" نمیدهید، این احتمال هست که، کسی بیاید رویِ کار که، وضعِ ما را به دورانِ "دولتِ نُهُم و بخصوص دهم" برگرداند. بعد می‎گویم آنوقت می‎دانید چه می‎شود؟ سوزنی که دی‎ماه 13000 تومان است، بهمنِ همان‎ سال(یعنی یک ماه بعد) می‎شود 300هزارتومان، و فروردین سالِ بعد، یعنی دو ماه بعد، می‎شود 850هزار تومان! تازه اگر گیر بیاید، اگر هم گیر نیاید، باید بروم بازار سیاه، و سوزن را با قیمت 5 میلیون تومان تهیّه کنم! پَس خیلی هم شخصی نیست خانُم! شُما در این کشور زندگی می‎کُنید، رأی دادنِ شُما روی سرنوشتِ جمعیِ ما تأثیر دارد، فکر نکنید اگر تحریم باشد حکومت تنها آسیب می‎بیند، ما همه یک ملّت و یک کشوریم، اگر گزندی به جایی و کسی برسد، دامانِ دیگری هم می‎گیرد. ادامه‎ می‎دهم و می‎گویم: پدر دوستِ من آمپولی داشت و در ایران پیدا نمی‎شد، با بدبختی از اروپا تهیّه کردیم، از بلژیک آمد دُبی، ولی دیر شُده بود، قبل از اینکه به ایران برسد مُرد. گوشتی که کیلو 6000 تومان بود در چند سال شُد 66000 تومان! سیب‎زمینی و .... و ... نیز همینطور. از همین عینک فروش بپرس، اگر خیلی اتّفاقات نمی‎افتاد این عینک قیمتش چقدر می‎بود! رأی دادن امری شخصی نیست! رأی ندادن هم امری شخصی نیست! کسانی که رأی نمی‎دهند، اگر وضع‎وحالِ ما برگردد به وضع‎وحالِ روزگار تحریم و اتّفاقاتِ پیش از دولتِ یازدهم(و با کابینه‎ای که از رقیبِ دولتِ یازدهم سراغ داریم بعید نیست! چه آنکه اعضای کابینۀ ایشان همان اعضایِ کابینۀ دولت سابق هستند)، و اختلاسهای میلیاردی و بی‎قانونی‎ها در مرگِ هر بیمار مقصّرند، در گرسنگی هر کسی مقصّرند، در ویرانی این کشور دخالت کرده‎اند. زمانِ زیادی نداریم، و باید با گفت‎وگو  و اقامۀ استدلالهای درست به سودِ انتخابِ "بهتر" یا "کمتر بدتر" وزنِ آراء را به نفعِ ایرانِ بهتر، بیشتر کُنیم، و قدرتِ دموکراسی که همان قدرتِ مردم است را بالا ببریم.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۲, جمعه

اودیسه‎یِ شهریاری!



68 بود، رَسول از تهران برایِ بچه‎ها کتاب میفرستاد: از بَینِ همه، رضا و سمیّه و کودکِ نحیفتر و کوچکتر نصیبِ بیشتری می‎بُردند(شاید چون[رسول] دوستتر می‎داشتشان و او که کوچکتر بود شاید مَحبوبتر حتّی! )، و از بَینِ کتابها، ادبیّات و علومِ تجربی و ریاضیّات بیشتر. اینقدر بختیار بود که، همان عهد خُردِگی خواندن و نوشتن یادش دِهَندقبل از مدرسه، بختیاریهایش اینجا تمام نمیشد البته!
بَینِ کتابها ”بازی با بی‎نهایت، داستانهای ریاضی، داستانِ مجموعه‎ها، سرگرمیهای هندسه، سرگرمیهای جبر، سرگرمیهای ریاضی، داستانهای علمی، در جستجوی هماهنگی، ریاضیّات در شرق، تاریخ حساب، خلاقیّت ریاضی، هندسه در گذشته و حال، آنالیزِ ریاضی“ و ... و ...  را یادش هست(بعضی کتابها دستِ دُوُم بودند و هنوز همه را دارد). سُمیّه چقدر لُطف داشت و رضا چه صَبْری، و کودک چه شَوْقی برایِ چیزی آموختن.  بَعْدها که کودک کمی قَدَّش بُلَندْتَر شُد، و چیزهایِ بیشتری سر درآورد، کتابها را میخواند، و فهمید پیرمرد چقدر بزرگ است، اندکی بعدتر، پیرمرد را دید، در رؤیا شاید! اندکی پیش از تمام شُدَنِ عَصْرِ نِهایَتْها.
بَعدها، اندکی بعد از اِتمامِ عَصْری که اِنگار تاریخِ تَقْویمی‎اش گُذَشت، وَلی  سایه‎اش درهِزاره‎یِ  سِوُّم هم سنگینی می‎کند، قَدَّش بلندتر شُد؛ کمی بیشتر، از چیزهایی سردرآورد، و پیرمرد پیرتر شُد. کودکِ اندکی قدکوتاهتر اواخرِ هزاره‎یِ دُوُم، در اوایلِ هزاره‎یِ بعدیْ پیرمرد را بیش از پیش دوست می‎داشت(می‎گویند قَدرَش را بیشتر می‎دانست و دلبسته‎تر شُده بود)، و حالا دیگر می‎فهمید پیرمرد چه کرده است: نه فقط با قَلَم و تَرجَمه‎هایش، بلکه با حضور، دسترس‎پذیری‎اش، و مُهِمتر: آزاده بودنش. مُلتَقایِ غریبِ دِقَّت و زیبایی  ریاضیّات با شَوْقِ عَدالت و آن آزادگیِ یگانه‎اش.  
عاشقِ ریاضیّات، محبوسِ زندان، شیفتۀ عَدالَت، و همیشه آزاده.  
پیرمرد، بگفته‎یِ آن دانشومندِ تیزْویزِ دقیق‎النظر (و البته لَطیف‎الطَبع): «فرهیخته و پُرنویس و در دسترس بود، و آزاده چندین نسل از ریاضیّات‌خواندگانِ فارسی‌زبان به او مدیون‌اند».
بِنا به طبیعت در دهه‎یِ دُوُمِ هزاره‎یِ سِوُّم، قَدِّ کودک بلندتر نمی‎شَوَد، بِنا به همان طبیعت، پیرمرد هم دیگر نمی‎تواند کتابِ تازه‎ای چاپ کُنَد(تألیف یا ترجَمه)، ویرایش کُنَد، معلّمی کُنَد، عَدالتخواهی‎اش را نشان دِهَد، و مهمتر: آزادگی‎اش.
اگر بود، الان پَنج سال پیرتر شُده بود: نَسلهایِ آینده هم مَدیونِ پرویزِ شهریاری خواهند بود.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

جُمَلاتِ مُقَطَّعَه



نوجوان بودیم... ظُهر بود.... مُنتَظِر. همیشه با موتور می‎آمد... با آن لَبخَندَش... و خوش‎تیپیای که فَقط او داشت... و زَنگِ صدایش که دوست می‎داشتم... مهربانی‎اش چه گیرا بود... و شوخیهایی که همیشه باعثِ لبخندی بود گرم... نبوغِ غَریب‎اش را ستایش می‎کردم(/می‎کردیم). برایِ ما، از سالهایِ دورتر ”اسطوره“ بود... چه ظُهرِ تَلخی بود...
چه کَسی باور می‎کرد روزیِ با ”ستاره“ همبازی شَویم؟.... ماشالله را یادم می‎آید... 14 سالِ پیش...

سَفَر به أعماقِ زَمین!



لابُد اگر در جایِ دیگری بودندمثلًا تهران، و زمانِ بهتری غیر از انتخابات و حِماسه‎ و مُتَعَلَّقات‎اش را انتخاب می‎کردند، الان دیگر  قَهرمان بودند و شَهید! ظاهرًا اندکی «مکانشان» را دُرُست نشناختند و «وَقت ناشناس» بودند! همین!
____________
*عنوان را از داستانِ ژول وِرن گرفته‎ام.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

غُربَتی قَرار نَدارد!



انتظار نمیکشید دیگر. تمامِ این سالها بنحوی «در به دَری» را تجربه کرده بود(بیست سال می‎شود؟ شاید کمتر). حالا که دیگر درس دادن هم تمام شُده بود، و آخِرین بار هم به دعوتِ همان حاضرانِ یکی از آخِرین درسها(با مَحَبَّتی که همه‎شان در حَقَّش داشتند و شرمنده میشد و به روی خودش نمی‎آورد)، در جمعی ظاهر شُده بود، امّا اِنگار آسوده شُده باشد دیگر! اینهمه سال خانه‎ای بود و اُتاقی که هر وقت با کوله پُشتی‎اش سَفَر میرفت، میدانست به آنجا بر میگردد(نُقطۀ ثِقْل؟!)، ولی تصمیم گرفته بود از همانجا هم برود(و اصلًا جایی بود که از آنجا نرفته باشد؟ آخِرین بار کَسی یادش هست جایی مانده باشد؟، بله، شاید همین سالها اخیر، کسی نمیداند ظاهرًا). برود جایِ دیگری، کمی شاید دورتر، جایی که حتّی کمتر دیده شود(مگر دیده هم می‎شُد؟). یادش می‎آید کَسی را می‎شناخت که چهرهیِ بغایت زیبایی داشت و چهره‎یِ زیبایش می‎درخشید! و هیچوقت ساکنِ هیچ جا نَشُدیادش می‎آید همو که از زیبایی می‎درخشید بِهِش میگفت: بیشتر شبیه آواره‎هاییم انگار، فقط حواسمان نیست!(خودش را میگفت؟!) و البته از آوارگی‎اش راضی بود! حتّی آخِرین‎بار پیدایش نکردند که کُجاست!، ساکنِ سَفَر شاید.
الان هم که کوله پُشتی‎اش را آماده کرده است، مثلِ همیشه قرارست بِرَوَد. کلاسها که تمام یا تعطیل شُده‎اند، کارها انجام شُده یا مُنحَل شُده! کسی را هم نمی‎شناسد(و فکر میکنم کسی هم او را نمیشناسد و اگر اصلًا کسی، کسی را بشناسد چه طرفی میبندد؟ ظاهرًا هیچ)، جایی که کَسی را نمی‎شناسی میمانی؟ فکر نمیکنم. جایی داری اینجا؟ فکر نمیکنم. میخواهی کسی را ببینی؟ کسی را نمیشناسم مگر حواست نیست؟ میماند مادر فقط. دریا هم که هست.  میروی جایی که کَسی را بیابی؟ معلوم نیست؟، چهره‎اش زیبا بود و میدرخشید!، پس می‎روی چه کار کُنی؟ غُربتی میرود، نمیماند. نمی‎دانی؟ غُربَتی قرار ندارد.