۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

با اعتمادْ به سلیقه‎ی یک‎سان!



در همان دیدار اوّل از من اسم کوچک‎ام را پرسید. خوشحال شدم. مرا به اسم کوچک صدا می‎زند و در ئی‎میل هم به‎نام کوچک خطاب می‎کند(توجّه کرده‎ام با همه همینطور است). اوّلین قرارمان، به‎قولِ او "نزدِ قدیمی"ها "سرپُل" بود—جمعه‎ای که من می‎خواستم از آنجا بروم—،جوانترها  انگار می‎گویند "میدان". به‎خاطر چهار پنج دقیقه تأخیرش عذرخواهی کرد.
 درِ کافه را برایِ من باز کرد—یا من فکر می‎کنم که برایِ من باز کرد— رفتیم داخل و میزی را انتخاب کردیم. نشستیم، میزِ ما اندکی تق و لق بود. میز کناری را امتحان کرد، و هر دو هم‎زمان گفتیم برویم پشت میز کناری بنشینیم.
لیست را نگاه کردیم، گفت من کافه لاته می‎خورم(شاید همیشگی‎اش بوده باشد)، گفتم من هم عادت ندارم چیزهایِ تازه و ناآزموده را امتحان کنم. همان که تو می‎خوری، به‎من رو کرد و گفت(در حالتِ نیم‎خیز برای رفتن به سمتِ پیشخوان برایِ سفارش دادن) " با اعتماد به سلیقه‎یِ یک‎سان" [ظریفانه بود!].
پرسید این اطراف را بلدی؟ گفتم نه‎چندان(می‎دانم أَهلِ همین محلّ قدیمی است). امّا نگفتم که سالهاست خوش دارم بیایم این اطراف را بگردم و با کوچه پَس کوچه‎هایش بیشتر آشنا شوم. حالا آن اشتیاق مجددًا برانگیخته شده، به‎خصوص که خیلی راحت‎تر می‎توانم قدم بزنم.


صدایِ گرمی دارد—برایِ من لااقل—وقتی می‎خواهی حرف بزنی و یا حرف بزند، یک‎راست به چشمانت خیره می‎شود—چشمانش نافذ نیست(و یا من فکر می‎کنم نافذ نیست)، امّا چیزی بیش از نافذ بودن دارد، دقّت و اهمیّت، و این‎دو برایِ من بسیار مطلوب‎تر و خواستنی‎تر و دوست‎داشتنی‎تر از نافذ بودناند. آن‎روز تنها قرار بود کتابهایی را به‎قولِ او مبادله‎ کنیم. امّا یک ساعت در کافه نشستیم و چیزهایی گفتیم. من خوشحال بودم از دیدنش، امّا متأسفانه این ایّام کمی احوالم پریشان است، چشمانم گریزان بودند، نصیب من از آن نگاه کم بود.

صحبتی شد و گفتم باهوشی و دقیقالنظر، گفت میدانم، لطفًا به من این چیزهایی که میدانم را نگو، به‎خصوص که خودشیفتگیِ من کم نیست. گفتم دیگر نمی‎گویم—صریح بودن و رُک بودن برایِ من جذاب است، و در نسبت با چُنویی جذاب‎تر شاید.

وقتی یک‎ساعتِ قرارمان رو به پایان بود، پرسید: تو می‎خوای ساعت شش بری(ده دقیقه به یک و نیم بود)، جایی داری بمونی؟ گفتم تغییر دادم ساعت حرکت را، سه‎ونیم می‎روم. گفت می‎دونی چطور بری بیهقی؟ گفتم بله—آن‎روز بخشی از گفت‎وگویِ ما درباره‎یِ بیهقی بود، عجب حُسنِ تصادفی!( فرضِ من آن نیست که او می‎خواسته مرا به خانه دعوت کند در چند ساعتی که به حرکتم مانده، و احتمالًا آواره. ولی اینکه به این نکته دقّت می‎کند برایِ من جذاب است، و مهمتر حاکی از لطافت و ظرافتی).
 گفت از مصاحبت لذّت برده، و من اُمیدوارم بودم واقعًا چنین بوده باشد.
این پرسشها برایِ من نشان از « ظرافت، دقّت، اهمیّت و هوشِ » زیاد دارد. همچنانکه فکر می‎کنم خیلی مهربان است.

۱ نظر:

  1. حسین جان دفعه ی بعدی که اومدی اگر حال و وقتش رو داشته باشی پایه ام بریم گردش در آن محله و یک دیزی مشتی مهمون من. حسابی ارزشش رو داره :)

    پاسخحذف