۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

دار و دسته‎یِ ما و دُشمنان!

در وِبگاهِ «بی‎بی‎سی»یِ فارسی ذیلِ خبر اُسکار گرفتنِ آقای اصغر فرهادی مطالبی از قولِ ایشان، و نیز از قولِ حسابِ توئیتری آقای ظریف منتشر شده است.
از قولِ آقای فرهادی: «تقسیم کردن جهان به دسته ما در برابر دسته دشمنان ما باعث ایجاد هراس می شود و توجیه فریبکارانه‌ای برای تجاوز نظامی و جنگ است».
یک سؤال: ”دسته؟“ از کُجا آمده است؟
در وبگاهِ «Vox» متن و فیلمِ بیانیه‎یِ آقای فرهادی قرار گرفته است، در آنجا خبری از «دسته» و ... نیست، بلکه نوشته شُده است:

»Dividing the world into the “us" and "our enemies" categories creates fear«
ایسنا نیز ترجمه‎ایِ از متنِ بیانه را منتشر کرده است:
«تقسیم‌بندی جهان به ما و دشمنان ما توسط سیاستمداران افراطی، باعث ترس می‌شود». و البته در متنِ انگلیسی، خبری از «سیاستمداران افراطی» نیست.
تبصره: توجّه کنید که در متنِ انگلیسی «ما» و «دشمنانِ ما» در بینِ (") قرار گرفته تا بر «اهمیّت» آن تأکید رفته باشد.
امّا از قولِ آقایِ محمّد جواد ظریف: «ایرانیان دو هزار است که فرهنگ و تمدن را نمایندگی می‌کنند».
متأسفانه تلاشهایم برایِ دیدنِ حسابِ توئیترِ آقای ظریف بی‎نتیجه ماند(مشکل از فیلتر شکن است)، و البته نمی‎توانم به نقل‎قولهایِ اینجا و آنجا استناد کنم. امّا:

از آن دوهزار کذایی که بگذریمو لابُد پُرواضح است که در جمله‎ای که از قولِ ظریف نقل شُده «سال» اُفتاده استمعلوم  نیست این سخن که ایرانیها 2هزار سال است، فرهنگ و تمدّن را نمایندگی می‎کنند، چه معنایِ محصّلی دارد؟!  یعنی در 2هزار سالِ گذشته «تنها» ایرانیان نمایندهیِ فرهنگ و تمدّن بودهاند؟


اُمیدوارم این جمله را آقای ظریف ننوشته باشد.
نتیجه: وبگاهِ بی‎بی‎سی فارسی، نه در دُرُست‎نویسی و ویرایش متعهّد به دُرُست‎نویسی و پاکیزه‎نویسی است، و نه در نقلِ قول از این و آن چندان دغدغه‎یِ امانت دارد.
و البته مثلِ همیشه و احتمالًا آنچه به جایی نرسد فریاد است! حرفی هم نیست!
....
تبصره: بیش و پیش از من کسانی به خطاها و بیدقّتی‎هایِ مکرر و عدیده‎یِ وبگاهِ فارسی بی‎بی‎سی پرداخته‎اند، بیش از همهتا جایی که من دیده‎امآقای کاوه لاجوردی. 

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

حکمتِ بویِ شیر دادنِ دهان!

در زبانِ فارسی ضرب‎المثلی مشهور هست:
«دهنت بوی شیر میده» یا «دهانت بوی شیر میدهد!».
تا آنجا که من شُنوده‎ام و در خاطر دارم و در بعضی جاها خوانده‎ام این جمله را چُنین تفسیر می‎کُنند: «بویِ شیر دادنِ دهان، ناظر است به روزگار نوزادی، یعنی زمانی که کودکِ انسان شیرخواره بوده است». امّا در واقع اشاره دارد به «خامی و ناپختگی». امّا انگار چُنین چیزی چندان دُرُست نیست، به‎خصوص وقتی از متون کُهَن سراغ کُنیم، این بیتِ نظامیدر خسرو و شیریننُکته مدّ نظرم را توضیح میدهد:
هنوزم بویِ شیر آید ز دندان
مشو در خونِ من چون شیرْ خندان
اینجا إِبتدایِ «خسرو و شیرین» است، خسرو در دِهی، بزمی به‎پا کرده است و در آنجا خطاهایی کرده استیا به‎نظر بعضِ کسان خطاهایی مرتکب شده استاینکْ پدرش «هرمز» باخبر شده است و خسرو با واسطه‎یِ ریش‎سفیدان و پیرانِ کَهُن در پیِ پوزشخواهی و شفاعت‎طلبی از پدر است. در اینجا برایِ آنکه پدر را در عفو کردنشْ مُجاب کُند، به آنچه «دندانِ شیری» می‎شناسیم اشاره می‎کُند(1)، تا صغرِ سن و خامیِ خود را، به پدر یادآورد. وانگهی کمی غریب است، که کسی به «بویِ شیرِ دهان» برای عفوِ خود متوسّل شود! مگر نه آنست که شیرخوردن در روزگار کهن و گذشته‎گان مثلِ آبخوردن بوده است! و امروز نیز «شیرخوردن» همچنان از عاداتِ آدمی و نوشاکِ پُرطرفدار است؟ بهرِ کم اطّلاعِ من و حتّی شهودِ من از گفت‎وگویِ قدیمی‎ترها، چُنین چیزی را تأئید می‎کند. اگر این ادّعا درست بوده باشدشیر خوردنِ کثیری از مردم، هیچ بعید نیست که پادشاه نیز مشمول این حکم میشده است، و اگر چُنین می‎بود، به‎جایِ آنکه شفقّت و شفاعتِ پادشاهی را برانگیزد، ای‎بسا  پادشاه(هرپادشاهی) آن گفته را حملِ به توهین می‎کرد و در نتیجه خشم و غضب‎اش را می‎توانست برانگیزاند.
...............

(1) تا جایی که می‎دانم پزشکی( و بخصوص دندان‎پزشکی) به ما می‎گوید دندانِ شیری تا 12 سالگی برجاست و بعد از آن، اندک اندک فرو می‎ریزند، و دندانِ دائمی می‎روید. چند بیت پیش ازین نظامی گفته:
چو عمر آمد به حدّ چهارده سال
برآمد مرغ دانش را پر و بال
اگر 12 سالگی درست باشد، که انگار چُنین است، آنگاه می‎توان پُرسید چطور ممکن است نوجوانی 14 ساله، دندانِ شیری داشته است؟ مگر آنکه ازین قاعده مُسْتَثْنَى شده باشد، و خسرویِ داستانِ ما، دندانهایِ شیری‎اش بر سر جایشان مانده باشند، که البته امری است غریب.   

[ادامه دارد]

اینکه بیکار شده باشی، با تمام گرفتاریها و حتّی غمهایی که می‎تواند دُرُست کندو کردهنمی‎تواند بدتر از خیلی اتّفاقاتِ دیگر باشد. پُرپیداست که خیلی ازین غمها طبیعی است، اینکه مَعاشَت در ضیق اُفتد و تَمْشِيَة امورت به دشواری دُچار آید امر غریبی نیست. امّا شاید این حُسن هم هست، که این‎همه، مرا در بی‎ثباتیِ و بی‎تعیّنی و پیشبینی‎ناپذیریِ زندگی(دُنیا؟!)، بیشتر معتقد می‎کند(سود و فائدتش بماند!).
در قرآن نیز (در 28-25: 44)، به بی‎ثباتیِ دُنیاو به یک اعتبار «زندگی»تصریح رفته است:

كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ/ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ/ وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ/ ذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ

مُتبرِک بادْ نامِ تو!

صرفًا این نیست که به‎خاطرِ اینکه مادر باشد، و حالِ خوشی نداشته باشد، دلگیر شده است؛ این هم هست که مادر هفت سال بیماریِ دلبند را دیده است و پیر شُده و محنتی عظیم، بر دوش کشیده است و دَم برنیاورده(به گوشش رسیده است که مادر بارها گفته اگر ببیند دلبندش دیگر عصا نمی‎زند راحت سر بر زمین می‎نِهَد و هر بار با گُفتَنَش اشکی در گوشه‎یِ چشم‎اش نشسته است). او هم صرفًا، نه به این خاطر که مادرش بوده باشد، و چون در پیری هجومِ کَسالت و بیماریهایِ عدیده، امانش را بُریده، پریشان خاطر شده باشد، این هم هست، که میداند دلبندِ اوست، و قویًّا و عمیقًا احساس می‎کُند باعث رنج بیشتر مادر شده استهرچند بخشی عظیم از آن نه در اختیارش بوده است و نه خواست‎اش(یا خودش چُنین تصوّری دارد)و این هفت سالِ پیرسالی بر او بَسی بیشتر سختی گذشته است، و البته کمانِ ملامت هم نصیبِ مادر!. حالا هم با خودش می‎گوید: اِی کاش اگر یاری نمی‎بود، حدّاقل باری و محنتی و رنجی نبوده باشدکه حدّاقل محنت‎زا بوده است انگاری، تا چشمانِ پیرزنِ مهربان و دلْ‌سِپید، به هزار اومیدِ آمیخته به تَرسْ از برایِ دِلْبَنَدَکاش همیشه مضطرب و تَر نباشد. امّا بیش و پیش از همه، با خودش می‎گوید خوب می‎بود قدر و قیمتش را پیش از رفتن بفهمد و بفهمند، و پیش از هر اتّفاقی تا هست از برایِ خوشحالی‎اش، و شاید اندک آرامشی از برایِ حضورش «کاری» کُنند. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

کلاسها دودْ می‎شَوَند و به هوا می‎رَوَند!

اینکه یکی از کلاسها تمام شُده است،برایِ أَوّلین بار برایم خوشحال کُننده است! و این برایِ من حالی است غَریب. اینکه یک جلسه از یک کلاسِ دیگر مانده، برایم خوشحال کُننده است، اینکه کلاسی را باید تا حدودِ ده جلسه‎یِ دیگر ادامه بِدَهَم، البته برایم چندان خوشایند نیست! این أَوَّل بار است که از تمام شُدَنِ تدریسم خوشحالم. اینکه همیشه فکر می‎کرده‎ای درس دادن، کاری است دُرُست، و اینکْ در آن فکرت تردید کرده‎ایتردید در اینکه کاری دُرُست است بدین معنا نیست که آن کار لزومًا نادرست بوده است و اینک نادرستی‎اش بر من روشن شده باشدبرایِ من بدین معناست که این فکرت نیز همچون بسیاری چیزهایِ دیگر «ضرورةً» پایه و اساسِ محکمی ندارد. می‌شود بعد از سالهایِ سال، به چُنان نتیجه‎ای برسی. و البته اینتغییر و تغییرپذیریخوب است!

حالا با خودش می‎گوید اگر حرفِ آن فیلسوفو مدافعِ نامدراشهم چندان دُرُست نباشد، یا «ضرورةً» صادق نباشد که «آنچه سخت است و استوار دود می‎شود و به‎ هوا می‎رود»، با خودش شاید بگوید چه سخت باشد و چه نباشد، اگر هم نه به هوا برود و نه دود شود، بهرِ کم زیرپایش اندکی که سُست می‎شود!    

۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

شبي تار مي گذرد دلگير... جانا..... دل گير ... !

پیرمرد با آن پوستِ سوخته از زحمت و محنت، و آن چهرهیِ روشن‎اش، دیگر در بالکُن نمی‌نشیند. دیگر از آن بُلَندی به من نگاه نمی‌کند، و من ازین فرودْ دیگر نممی‎بینمش. لبخند همیشه مهربانانه‎اش هم محو شده، چهره‎اش در غُبار این روزهایِ سختْ پنهان. آن ایّام آخِرْ رفتن پیشِ او سخت دشوار بود، نمی‌توانست صحبت کُند و معذب میشد(بود)، چقدر دوست داشت حرف بزند. چقدر خوشحال می‎شُد اگر حرفی می‎زدی که حرفِ او بود. دوست داشت دَردِ دل کند: از رنجهایی که کشید و نگفت(یا نتوانست بگوید). یک‎بار به گِریه اُفتاد، فقط چون نتوانست حرف بزند. دیده‎ای کسی بگرید، فقط چون نمی‌تواند حرف بزند؟ دیده‎ای جانا؟

"در خاوران
شبي تار مي گذرد
دلگير
      جانا
           دل گير"*
....
امروز پدرم هم گریست. پیرمرد 70 سال رفاقت و مهربانی را به‎خاک سِپُرد. من با پیرمردها و پیرزنها بیشتر خاطره دارم و ایّام گذرانده‎ام، تا با هم سنّ و هم ‎نسلانم. احساسْ می‎کُنَم تنهاتر شُده‎ام. دوستی دارم به‎غایت عزیز: 60 ساله. می‎گوید آدمی وقتی سنّ و سالش بالا می‎رود، و عزیزان و آشناها و نزدیکان و رفیقانش را از دست می‎دهد، راحتتر می‎میرد، چه آنکه رشته‎های اتّصالش به این دنیا و نیز تعلّقاتی که دارد، کم شده‎اند. دیر وقتی است که من چُنین احساسی دارم، و این روزها بَسی بیشتر!   
...
شعر از ضیاء موحد  

!Ah Sun-flower

این روزها حتّی کارِ زیاد هم نمی‎تواند باعث غفلت یا تغافلش شود. با اینکه تمام این چند روز، بخصوص روزِ آخِر را، کار کرده بود، امّا هیچ از ”سنگینیِ تحمّل‎ناپذیرِ حُزنْ“اش، غافل نشده بود. حُزنی سهمگین گلویش را فشرده بود، و میخواست سینه‎اش را بشکند.
با اینکه مدّتِ بلندی می‎شد که سیگار نمی‎کشد، نیمه‎شب شال و کلاه کرد و بیرون رفت. سیگاری خرید و برگشت، دَمِ درِ خانه، یادش آمد خیلی وقت است سیگار نمی‎کشد؛ یادش آمد نباید بکشد! دوست هم ندارد دیگر، امّا کششی هست که بکش! سیگار را مُچاله کرد و گوشه‎ای پرتاب کرد.
برگشت داخل. با خاطرهای پُراندوه، با گُلی مغموم که در کُنجی کز کرده، و إِستیصالیْ وصف ناشدنیإِستیصال برگشته است!، به گوشهای خزید. یادِ ’او‘ کرد، و یاد آنکه میگفت: گُلِ آفتابگردان چقدر پَژمُردهای امروز...

"آه گُلِ آفتابگردان! خسته از زمان" ... 

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

آقایِ راسل!



نوآوریهایش در منطق و ریاضی به‎کنار، حتّی شاید بتوان نقدهایِ کوبنده‎اش را بر ایده‎آلیسم بریتانیایی نادید گرفتهرچند که فراموش نباید کرد که نقدهایِ همو باعث شد چندین دهه در بریتانیا کَسی از هگل و ایده‎آلیسم چندان سخنی نگوید، نوشتنِ کتابِ پرینکیپیا ماتیماتیکا با همکاریِ دوستش آلفرد نورث وایتهد[=هووایتهد] را نیز اگر نادیده بگیریم(میتوان نادیده گرفت؟!)، امّا نمی‎توانیم تَک مقالتِ فلسفی-منطقی‎اش را نادیده گرفت. یکی از گوهرهایِ درخشان فلسفه‎یِ تحلیلی.
  1905 تنها 33 سال داشت، مقاله‎یِ 15 صفحه‎ای(1) که در مَجله‎یِ مایند منتشر کرد، به گواهی گواهان و رایمندانِ فلسفه‎یِ تحلیلی، متنفّذترین مقاله‎یِ سده‎یِ بیستم است. این نفوذ را نه فقط میتوان با میزان ارجاعاتی که به آن داده‎اند سنجید، بلکه با بحث و فحصی که از روزِ انتشارش و بخصوص از نیمه‎یِ دُوُمِ سده‎یِ بیستم تا به امروز برانگیخته نیز میتوان دریافت. در اهمیّت این مقاله همان بَس که 45 سال هیچ نقدی برآن نوشته نشد!(یا نتوانستند بنویسند). در فلسفه‎یِ تحلیلی کمتر نظر و نوشتاری بوده، که بعد از انتشار بلافاصله با إِستدلالها و مثالهای نقضی و ...، مورد نقد قرار نگرفته باشد(این نکته تا آنجا اهمیّت یافتهیعنی نقدکه در فلسفه‎یِ تحلیلی کمتر کَسی شَجاعت آنرا داشته که بگوید میتوان نظامی فلسفی ساخت). شاید ستایشِ فرنک رَمْزیکه خود نبوغی رَشک‎برانگیز داشتازین مقالتِ راسل کافی باشد: ”سرمشقِ[=پارادیمِ] فلسفه“. همچنان زوایایِ تازه‎ای درباره‎یِ اهمیّت این مقاله کشف میشود: باش تا صُبح دولت‎ات بدمد!
در عظمتِ زبان‎آوری‎ و ذوقِ هنری‎اش، همین بَس که نوبلِ ادبیّات 1950 را ازآن خود کرد. وقتی از نیمه‏ یِ عُمر گذشت، چندان به کارهایِ منطقی-فلسفی نپرداخت، علّتش آن بود که به‎نظر لُرد راسل، جوانهایِ بااستعداد و پُرتوانی به میدان آمده‎اند و چندان نیازی به حضور چُنویی نیست. امّا مهمتر، شَجاعتِ انسانی و انساندوستی‎اش بود. در شَجاعتِ انسانی و مَدَنی‎اش همین بَسْ که بخاطر اعتراض به سلاحهایِ اتمی در پیرسالی به‎زندان رفت. در یکی از آخِرین مصاحبه‎هایِ تلویزیونی‎اش نیز بر اهمیّتِ عقلانیّت و عشق برایِ تمام انسانها تأکید کرده بود. میراثِ منطقی-فلسفی‎یِ او و نیز میراثِ او در ریاضیّات، و اندیشه‎یِ سیاسی و اخلاقِ انسانی اش هنوز زنده است. مهمتر به‎نظرم: عُمق و بصیرتهای فلسفی اوستبخصوص در ”دربابِ دلالت“، و دو دیگر: بینش و شَجاعت انساندوستانه‎یِ اوست. میراثی که مرزی نمیشناسد.  
دُوُمِ فوریه «چهل و هفتمین» سالمْرگِ برتراند آرثور ؤیلیام راسل. 

.............
(1) توضیح: در نشر نَخُستِ این مطلب به اشتباه نوشته بودم "14" صفحه(تنبلی کردم و کوتاهی و به مقاله رجوع نکردم). دکتر کاوه لاجوردی کامنت نوشتند و متذکّر شدند که مقاله "15" صفحه بوده است. بعد از آن متن را اصلاح کردم. از ایشان صمیمانه ممنونم.