۱۳۹۶ فروردین ۶, یکشنبه

به جست‎وجویِ تو!

خواب دیده بود که «مرا» گُم کرده است. مرا که دیدسه چهار ساعت پیشتر پیشِ هم بودیم—، بُغضَش گرفت، گفت بیا صورتت را ببوسم، گفتم چه شُده؟ گُفت خواب دیدم گُمَت کرده‎ام. با همان بُغضش که همیشه مرا نگران میکند، صورتم را بوسید. چند لحظه‎ای در بغلش بودم. عصایش را دست گرفت و آهسته و آرام رفت تا برود مثلِ همیشه، سر کوچه رویِ پله‎ها بنشیند. عصر بود، و مادر اندوه‎زده!
من هر روز در بیداریْ خواب میبینم که تو را گُمْ کرده‎ام. هر روز، و هر شب، هر ساعت و هر لحظه... و از این اندوه و ماتم، در خواب، بیداری‎ام را می‎گریم...

به جستوجوی تو
بر درگاه کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جستوجوی تو
در معبر بادها می‎گریم
در چار راه فصول،
در چارچوب شکستهی پنجرهیی
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است-
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیات گنجی در آمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیارن را
از این سان
دل پذیر کرده است!
نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد
-متبرک باد نام تو!-
و ما هم چنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را...

۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا!

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
هرگز ندیده و نشنیده‌ست کس ز من
کردار ناستوده و گفتار ناسزا
در پای جاهلان نپراگنده‌ام گهر
وز دست سفلگان نپذیرفته‌ام عطا
وین فخر بس مرا که ندیده‌ست هیچکس
در نثر من مذمت و در نظم من هجا
لیکن چو صد هزار جفا بینم از کسی
ناچار اندکی بنمایم ز ماجرا!

«عبدالواسع لاهیجی»، قصائد.


۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

آوازی بخوانْ برایِ من



از نامه‌های قدیمی:

اینجا همه چیز سخت و دُشوار و ناگوار است، لحظات چه تلخ میگذرند«همچون دشنه‌ای زنگار بسته، فرصت از بریدگیهایِ عصب میگذرد»،دیگر آوازی نمانده‌ برایم. من اینجایم، سخت مستأصل، دور از زندگی.
میشود تو از آن فاصله‌یِ بَعید، از آن نقطه‌یِ دور، برایم آوازی بخوانی؟!

11 نوامبر 2008

عُذرِ مَرا بپذیر!



در نامه‌های «نیما یوشیج» نامه‌ای آمده به یک دوست. بخشی از آنرا اینجا می‌آورم.

تهران
عصر 28 دلو 1300
دوست مهربان
همین حالا که این را می‌نویسم یک شماره روزنامه رسیده است. از محبت تو خوشحالم.
گفته بودی که متوالی هم از این اوراق بیاورند به من بدهند، در عوض بعضی مقالات بفرستم. اتفاقاً نوشتن این جور چیزها در خور حوصله‌یِ من نیست. بگذار شداید زندگانی را با عادتی که دارم به خاموشی در ریختن اشک تسکین بدهم. مرا با کسی آشنایی نده. حوصله صحبت کردن با آنها را ندارم، آنوقت از من دلتنگ خواهند شد. یا چیزهایی خواهند شنید که به من خواهند گفت دیوانه. بگذار حالا که به تنهایی عاقل به نظر می‌آیم، بحال خودم باقی باشم.
عذر مرا قبول کن که محال است خیالات و عادات من ترک شود. حوصله و فرصت معاشرت و صحبت کردن را ندارم و بی‌فایده می‌دانم که بگویم چه دقایقی مرا اینطور کرده است.
__________
مجموعه کامل نامه‌های نیما یوشیج، گردآوری، نسخه‌برداری و تدوین: سیروس طاهباز، علم، 1376، ص34.