۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

e4


با اندکی تأخیر، و با عذر تقصیر، نه بخاطر فراموشی، بلکه بخاطر این روزها!

آقای کاسپاروفِ عزیز، تولّدت مبارک!

تَمرین در رَفْعِ مَلال: دوزاری‎اش اُفتاد یا «به چه تدبیر دِگَر رَفْعِ مَلالِ تو کنم ... !»*



گاهی برای رَفعِ مَلالِ روزهای تَلخ، ناخواسته کارهایی میکنی که شاید کمی عجیب باشد، امّا اندک فوائدی هم دارند. مثلًا برای کم کردن ناخوشنودیهای این روزها، و دفع تلاطمها و نشیبِ زمانه، بروی سراغ زبان و گرته‎برداری و چه و چه و ... .
هرچند در اینجا، خودِ ”گرته‌برداری“بتعبیرِ مرحوم اُستاد أبوالْحَسَنِ نَجَفی، (و یا بتعبیرِ بعضِ دیگر گرده‌برداری) مَحَلِّ بَحث نیست، و تنها به یکی از گرته‎برداریهای زبانِ فارسی یا فارسی‎زبانان یا بعضِ مترجمان(یا شاید مترجمی خاصّ) إِشارَتی خواهد رفت، امّا بنظر میرَسَد که، توضیحی، در کمال اختصار و ایجاز، درباره‎یِ اصطلاحِ گرته‎برداری هم ضرورست و هم مقرون به صلاح: گرته‎برداری در واقع و در قَدیم بمعنایِ طراحی و نقاشی و تقلید یا نُسخه‎برداری از یک متن یا تصویر با  گرده‎یِ زغال(=خاکه) بوده است. در زبانشناسی اصطلاحِ فرانسه‎یِ ”calque“(kalk) استفاده میشود(به گزارشِ فرهنگِ آنلاینِ یک‎زبانه‎یِ لاروس مُشتَق از واژه‎یِ ایتالیایی‎ calco). در انگلیسی نیز ”calque“ إِسْتِعْمال میشود(فونتیکِ آکسفورد (/kalk)، و در وبستر: (kælk/))، و همچنین ”translationloan “(بخصوص در زبانشناسی)، در آلمانی ”Lehnwort“(دو واژه‎یِ انگلیسی و آلمانی برابرند و بمعنایِ ”وام‎واژه“(word در انگلیسی و wort در آلمانی)). در فرهنگِ یک‎زبانه‎یِ لاروس درباره‎یِ calque میخوانیم: ”صورتِ قرضی[/عاریتی] از یک زبان به زبان دیگر که، شاملِ یک واژه یا یک تعبیرِ زبانی در یک صورتِ[=فُرمِ] ترجمه شُده باشد(برایِ مثال gratte-ciel(در فرانسه) از  sky-scraper (=آسمان‎خراش) امریکایی[انگلیسی] تشکیل شُده است)“. در وبسترِ یک زبانه درباره‎ی translationloan نیز چُنین توضیحی میخوانیم(با این مثال که superman در زبان انگلیسی از Übermensch در آلمانی به عاریتگرفته شُده است). امّا این بُعدِ تَحتُ الْلَفظِ گرته‎برداری است، یک بُعدِ مَجازی هم در بَعْضِ گرته‎برداریها مُنْطَوی است.  برای نُمونه، تعبیرِ ”the penny dropped“ در انگلیسی که در فارسی آن‎را به ”دوزاریاش اُفتاد“ ترجمه شُده است.
در روزگاری پیش ازین، زمانی که تلفنِ سکّه‎ای عمومی شُده بود، و در هَیأت ”باجه تلفن“ درآمده بود، کسی که میخواست تلفن کند باید چهار پِنی در تلفن می‎انداخت، اگر کسی که آنطرف خط بود تلفن را بر میداشت، چهار پِنی پایین می‎اُفتاد و ارتباط برقرار میشُد، و اگر آنسوی خط کَسی گوشی را بر نمی‎داشت باز هم چهار پِنی پایین می‎اُفتاد، ولی بدون استفاده، در واقع چهار پِنی شُما به هدر میرفت. بعدها،  the penny dropped را مَجازًا بمعنایِ ” کسی بنحو ناگهانی چیزی را بفهمد“ یا ”طرف فهمیده است“(=you suddenly understand something) بکار بُردند. در ایران تلفن‎اش بود، امّا پِنی نبود! و بعید میدانم چهار سکّه چه دوزاری چه هر سکه‎ی دیگری، برای تلفنهای وطنی لازم بوده است. به هر ترتیب این گرته‎برداری از آن دست است که تنها وَجه مَجازی‎اش در ایران طرح شده است. من  نمیدانم چه کسی، ولی هر که بوده بنظرم خوش ذوق و قریحه بوده است، لابُد با خود گفته است، ما ایرانیها نه پِنی داریم و نه پِنی میفهمیم، پس بگوییم دوزاری. دوزاری‎اش اُفتاد هم مَجازًا در فارسی همان معنی را إفاده میکند، که در انگلیسی. تنها ضعفِ این گرته‎برداری که همه‎گیر است و ظاهرًا جا افتاده، اینست که برآمده از گویشِ تهرانِ قدیم است. تا جایی که میدانم و بعضِ از فرهنگ لغات هم گواهند، دوزاری در گویش گویشوران تهران رواج داشته است. نمیدانم که آیا از طریق همین گرته‎برداری همه‎گیر شُده است یا خِیر. 
حالا این اظهار لحیه(بتعبیر مرحوم هدایت) هم هیچ سودی نداشته باشد، اینقدر هست که با اشتغال به نوشتن همین ترّهات، لَختی ذهنی را از ملال و محنت این ایّام دور کند؛ و البته، اُمیدوار هم باید بود که، دوزاری مخاطبِ احتمالی هم(مخاطب؟!) اُفتاده باشد!
____________
 *مصرعی از صائب تبریزی.

۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

تزامنية/وهم سبق الرؤية



با ترس و اضطراب از خواب پرید. نمیخواست این کابوس در خاطرش بماند.
فردایِ آن روز اِنگار خاکِ مُرده همه جایِ شَهر پراگنده شُده بود. از همان صُبح کسانی آمدند، و کسانی را بُردند. بعضیها هیچوقت بر نگشتند یا من هیچوقت ندیدم. تلفنها کار نمیکرد، و اینترنت قطع شُده بود، از همه بیخبر بودم. روشن است که آدمی دلنگران میشود! یکی از همان روزها آمدند، و هرچه بود را بُردَند، ئی‎میل را هم گشودند، و هرچه بود از بین رفت. دفترچه تلفن، و تلفنِ دستی‎ام نیز هم. شُماره تلفن و نشانیِ ئی‎میلِ(که در یاهویِ من بود) بسیاری از دوستان و آشنایان از بین رفت. از آن تلفن هم هرگز نشد استفاده کنم، آن ئی‎میل هم از بین رفت. چرایی‎اش شاید واضح است، شاید نا روشن! بَعْضِ دوستانم را ”گُم“ کردم. بخصوص که بعضِ ایشان در هیچ حلقه‎ای از حلقه‎های دوستانِ دیگر نبودند، و یا شناخته نبودند. در این سالها، بارها سَعْی کردم نشانی بیابم و گُم‎شدگان را پیدا کنم. بعضی را یافتم. بعضی را دیر یافتم! بعضی دیگر را هنوز نیافته‎ام. چند روز پیش، بعد از چند سال جست‎وجو، ئی‎میل دوستی عزیز را یافتم. آخِرین بار عکسی فرستاده بود از پروازش بر فراز جنگل. چه خوشحال شُدَم. چشمانم برق میزد شاید. تصویرش واضح آمد پیش چشمم، موهای تا شانه پایین آمده‎اش، چشمانِ برّاقش، لبخندی که همیشه بر لب بود و نشانی از شادی‎ای غریب داشت. ئی‎میلی نوشتم، و این تَرس بود که، نکند دیگر ازین ئی‎میل استفاده نکند؟ و عجیبتر آنکه باز در همان هنگامه بود! همان وَقتی که گُمش کرده بودم، باز هم دلواپسان آمده‎اند. من در تمام این سالها، دور از او، و او هزاران کیلومتر دورتر، از احوالش بیخبر بودم. سالهای بیخبری سختی بود. بعد از دو روز پاسخی نوشته به شوق و با رنج ...
موهایش ریخته، صورتش لاغر شُده، چند سال است شیمی‎درمانی میکند، و اطبّا پاسخ اُمیدوارکننده‎ای نداده‎اند. 
کابوسها همزمان تعبیر شده‌اند...

۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

مُسْتَأصَل




لحظهای از کابوسی، یا خاطره‎ای که زنده میشود، یا چهره‎ای که میبینی، یا کَسی را که میبینی،  یا صدایی که میشنوی، خطّی از نامه‎ای و ... ، گاه چنان و چندان در هم فشرده‎ات میکنند، و در هم میکوبندت که، احساس میکنی تار از پودِ نسیجِ جسم و جانت دارند پاره میکنند. این لحظات وصف ناشدنی‎اند برای من. از شدّتِ آن دُچار قُشَعْرِيرَه میشوم، و تنها یک چیز دربرم میگیرد: إستیصال.
شاید برایِ من چیزی هراسناکتر، دردناکتر، و رنجبارتر ازین نباشد که، با تاریکترین لایه‌های خودم دوباره و چندباره مواجه شوم. من توانِ این مواجهاتِ فرساینده را ندارم. لایه‎هایی که هستند و از آنها گریز و گزیری نیست، شاید همیشه هم خواهند بود. گاهی حتّی احساس میکنم که علاوه بر تاریکی، بویناک نیز هستند: بویی عَفَن. آن لایه‎های تاریک و عَفَن، لحظاتی هستند که، از گذشته بنحوی چیزی یادم میآید، و آن چیزی نیست جز، خطاهایی که کرده‎ام، چه آگاهانه چه ناخوادآگاه، دریغمندانه، خطاهای خواسته و خودآگاه من بَسی بیشتر بوده، بار مسؤلیّتِ آن بخش هم که ناخواسته و ناخودآگاه بوده، بر دوشِ خودم است. راهی برای گریختن نیست، با خود را فریفتن نمیشود آنها را پوشاند، نمیشود از دست این وجدان نیمهجان رها شُد.
اینکه این ظُلمها نه فقط در حقّ خودت، که در حقِّ دیگران نیز بوده، برای من عفو ناشدنی و فراموش ناشدنی است. بدتر آنکه، خودم را ناتوانتر از آن میبینم که بتوانم دو کار بزرگ را انجام بدهم: یکی جُبران ضرر و زیانی که به جان و روانِ دیگران زده‎ام(میتوان اصلًا جُبران کرد؟!!)، و دُوُم توانِ پوزشخواهی و طلب عفو است. اینکه گاهی فکر میکنم خودم را عفو کرده‎ام هم دروغ بزرگی است به خودم. خودم را عفو نکرده‎ام، و ناتوانم در عَفوِ خویشتن، توانِ جُبران هم نداشتم در قبالِ دیگران، بدتر توانِ طلبِ عفو هم نداشتم و ندارم. اینجا مینویسم تا عذاب وجدانم را بکاهم، حتّی شاید تا خودم را بفریبم. آن تاریکی، آن بوی متعفن همین است، اینکه به دیگران به جانشان و روانشان آسیبی میرسانی، آسیبی که درمان ندارد، التیام ندارد، رنجی که کاریش نمیتوانی کرد، و بدتر حتّی عُرضۀ پوزشخواهی و اظهار شرمساری، و طلب عفو هم نداری. بحث ناتوانی نیست، بحث عُرضه داشتن است، بحث اصلاح خود نیست، بحث رنج نرساندن به دیگران است، حتّی بیش ازین، بحثِ شرافت است. این بی‎عُرضگی برای من فقط بمعنای ”بی‎شرافتی“ است. کاشکی میتوانستم کاری کنم. کاری هرچند کوچک. متأسِّف و شرمسارم واقعًا... ولی نه تأسف و نه شرمساری‎ام هیچ از این إستیصال کم نمیکند، بدتر آنکه چیزی به شرف از دست رفته نمی‎افزاید... این آدم و زندگی‎اش چه دور افتاده از شرف. چه تُهی.

خاطِراتِ دِهْشَت‎بار، در تَوالی و تکرار*
____________________
*از حُسَیْنِ مُنزَوی