۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

جُمَلاتِ مُقَطَّعَه



نوجوان بودیم... ظُهر بود.... مُنتَظِر. همیشه با موتور می‎آمد... با آن لَبخَندَش... و خوش‎تیپیای که فَقط او داشت... و زَنگِ صدایش که دوست می‎داشتم... مهربانی‎اش چه گیرا بود... و شوخیهایی که همیشه باعثِ لبخندی بود گرم... نبوغِ غَریب‎اش را ستایش می‎کردم(/می‎کردیم). برایِ ما، از سالهایِ دورتر ”اسطوره“ بود... چه ظُهرِ تَلخی بود...
چه کَسی باور می‎کرد روزیِ با ”ستاره“ همبازی شَویم؟.... ماشالله را یادم می‎آید... 14 سالِ پیش...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر