۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

غُربَتی قَرار نَدارد!



انتظار نمیکشید دیگر. تمامِ این سالها بنحوی «در به دَری» را تجربه کرده بود(بیست سال می‎شود؟ شاید کمتر). حالا که دیگر درس دادن هم تمام شُده بود، و آخِرین بار هم به دعوتِ همان حاضرانِ یکی از آخِرین درسها(با مَحَبَّتی که همه‎شان در حَقَّش داشتند و شرمنده میشد و به روی خودش نمی‎آورد)، در جمعی ظاهر شُده بود، امّا اِنگار آسوده شُده باشد دیگر! اینهمه سال خانه‎ای بود و اُتاقی که هر وقت با کوله پُشتی‎اش سَفَر میرفت، میدانست به آنجا بر میگردد(نُقطۀ ثِقْل؟!)، ولی تصمیم گرفته بود از همانجا هم برود(و اصلًا جایی بود که از آنجا نرفته باشد؟ آخِرین بار کَسی یادش هست جایی مانده باشد؟، بله، شاید همین سالها اخیر، کسی نمیداند ظاهرًا). برود جایِ دیگری، کمی شاید دورتر، جایی که حتّی کمتر دیده شود(مگر دیده هم می‎شُد؟). یادش می‎آید کَسی را می‎شناخت که چهرهیِ بغایت زیبایی داشت و چهره‎یِ زیبایش می‎درخشید! و هیچوقت ساکنِ هیچ جا نَشُدیادش می‎آید همو که از زیبایی می‎درخشید بِهِش میگفت: بیشتر شبیه آواره‎هاییم انگار، فقط حواسمان نیست!(خودش را میگفت؟!) و البته از آوارگی‎اش راضی بود! حتّی آخِرین‎بار پیدایش نکردند که کُجاست!، ساکنِ سَفَر شاید.
الان هم که کوله پُشتی‎اش را آماده کرده است، مثلِ همیشه قرارست بِرَوَد. کلاسها که تمام یا تعطیل شُده‎اند، کارها انجام شُده یا مُنحَل شُده! کسی را هم نمی‎شناسد(و فکر میکنم کسی هم او را نمیشناسد و اگر اصلًا کسی، کسی را بشناسد چه طرفی میبندد؟ ظاهرًا هیچ)، جایی که کَسی را نمی‎شناسی میمانی؟ فکر نمیکنم. جایی داری اینجا؟ فکر نمیکنم. میخواهی کسی را ببینی؟ کسی را نمیشناسم مگر حواست نیست؟ میماند مادر فقط. دریا هم که هست.  میروی جایی که کَسی را بیابی؟ معلوم نیست؟، چهره‎اش زیبا بود و میدرخشید!، پس می‎روی چه کار کُنی؟ غُربتی میرود، نمیماند. نمی‎دانی؟ غُربَتی قرار ندارد.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر